سحـــر خاتـــون
و بازم تنهایی و سردی هوا و پیاده روی خیس ولیعصر...
سحـــر خاتـــون
ای امااااان از روزی که نفهمن تنت کجاست و دلت کجا.............
سحـــر خاتـــون
از آسفالت سیاه تر که نداریم؛ همنشینی شن و سنگ سفید با قیر ، سیاه روزش کرد ، مراقب باش همنشین خوبی انتخاب کنی ...
سحـــر خاتـــون
ما خوب یاد گرفتیم: در آسمان مثل پرندگان باشیم و در آب مثل ماهیها ، اما هنوز یاد نگرفته ایم روی زمین چگونه زندگی کنیم ...
سحـــر خاتـــون
گاهی در زندگی فصلهایی وجود دارند که سرد هستند و ناخوشایند ... پر از نا امیدی ، اندوه و غم ... و البته بی حوصلگی ... فصلهایی که تموم ناشدنی نشون میدن ... فصلهایی که فکر می کنیم موندگارند و همین فکر ، غم و غصه اش رو بیشتر میکنه ، دوره هایی که دوست نداری حتی راجع بهش با کسی حرف بزنی ... این روزهای ابری برای همه هست و فکر نکن که تو این دنیا فقط برای خودت پیش اومده و بس ... زمانه به اندازه کافی سخت گرفته پس تو دیگه زیاد بخودت سخت نگیر خبر خوش اینکه ، خوشبختانه این فصلهای نا امیدی میگذرن ... غمت نباشه ... کمی صبر لازمه و زمان ، و البته خدا ...
سحـــر خاتـــون
چقدر ازم دور شدی که دیگه صدامو نمیشنوی؟نمیشنوی دارم هرلحظه بیشتر از قبل فریادت میزنم؟
سحـــر خاتـــون
هییییییی...........بسوزه پدرش...عاشقی رو میگم...