سحـــر خاتـــون
قصه از غلط شروع شد........... (دیدگاه)
سحـــر خاتـــون
دوست دارم بروم سربه سرم نگـــذاريد گريه ام را به حســاب سفرم نگـــذاريد دوست دارم که به پابوسي باران بروم آسمان گفته که پا روي پرم نگـــذاريد اين قدر آينه ها را به رخ من نکشيــد اين قدر داغ جنون بر جگرم نگـــذاريد چشمي آبي تر از آيينه گرفتارم کرد بس کنيد اين همه دل دور وبرم نگذاريد آخرين حرف من اين است،زميني نشويد فقط... از حال زمين بي خبرم نگــذاريد
سحـــر خاتـــون
مدت هابود که مي خواستم رازي را که در سينه دارم به تو بگويم. اما نتوانستم. دوست داشتم هنگامي که از کنارم مي گذري اين راز را در چشمان عاشقم بخواني.ولي تو با بي اعتنايي مي گذشتي تا اينکه امروز قلم را برداشتم تا از بي مهريت بنويسم. ولي وقتي قلم را از روي کاغذ برداشتم ديدم نوشته ام: "با تمام وجود دوستت دارم
سحـــر خاتـــون
چقدر دلم میخواست این جمله رو بشنوم که "عزیزم من اینجام...تنهات نمیذارم...غصه چیو میخوری؟فکرشو نکن...فراموشش کن"ولی...چی بگم؟...
سحـــر خاتـــون
قول دادم دختر خوبی شوم که بمانی٬ نماندی! شاید اگر ببوسمت.. بوسیدمت٬ نماندی! گفتم اگر موهایم را باد بگیرد می مانی٬ باد آمد و نماندی! تو٬که دیگر نتوانستم ببینمت...!
سحـــر خاتـــون
زن که باشی دربارهات قضاوت میکنند؛ دربارهی لبخندی که بیریا نثارهراحمقی کردی! دربارهی زیباییات ... که دست خودت نبوده و نیست! دربارهی تارهای مویت که بیخیال از نگاه شکآلودهی احمقها از روسری بیرون ریختهاند! دربارهی روحت، جسمت، دربارهی تو و زن بودنت قضاوت میکنند! تو نترس و زن بمان احمقها همیشه زیادن!!!! نترس از تهمت دیوانههای شهر که اگر بترسی رفته رفته زنِ مردنما میشوی
قصه از غلط شروع شد
14 سال و 8 ماه و 9 روز و 15 ساعت و 3 دقيقه قبلاز يه اشتباه ساده
از يه خندهای كه گم شد
تو يه بغض بیاراده
دست تو يا دست تقدير
گاهي آدم، بد مياره
قصه از غلط شروع شد
من به تو ربطی نداره
سادگی مو تو شکستی
آينهها دروغ نمی گن
تو ولی خودت نبودی
خود من بودی، خود من
شاکیام اما نه از تو
از خودم لجم گرفته
از خودم كه بيشتر از تو
منو دست كم گرفته
منو دست كم گرفتی
تو كه اسم من باهاته
ولی من دروغ نمی گم
پشت اين آيينه، ماته
مات و ماتم زده از تو
تا ته قصه شكستم
تو به انتها رسيدی
من چمدونمو بستم
باورم می کنی يا نه
نمی دونم ، نمی دونم
قصه از غلط شروع شد
اينو از چشات می خونم