سحـــر خاتـــون
می خواهم بودنت را نقاشی کنم... شاید هم ماندنت را... تنها همین سهم من است.
سحـــر خاتـــون
هر بار که تصویری را میکشیدم تو در کنارم بودی" ...این بار نیستی و من تو را خواهم کشید...
سحـــر خاتـــون
باید به نبودنت عادت کنم، هر چند که هستی.......................
سحـــر خاتـــون
فقط دو کلمه! بشکنی....میشکنی!!!
سحـــر خاتـــون
میتونستم با تو باشم...مثل سایه...مثل رویا...اما بیدارم و بی تو ...مثل تو تنهای تنها.......................
سحـــر خاتـــون
پنجره باران خورده ات را باز کن چند سطر پس از باران چشمهایم را ببین که هوایت دیوانه شان کرده...
سحـــر خاتـــون
کاش ندونی بی قرارم....کاش اصلا دوستت نداشتم.... . اما دارم.....
سحـــر خاتـــون
در مقابل تقدیر خداوند مثل کودک یک ساله ای باش که وقتی او را به هوا می اندازند می خندد. زیرا ایمان دارد که او را خواهند گرفت.
سحـــر خاتـــون
شنبه روز بدی بود!روز بی حوصلگی،وقت خوبی که میشد،غزلی تازه بگــــی,ظهر یکشنبه من ،جدول نیمه تموم،همه خونه هاش سیاه،توی خونه جغدشوم ***صفحه کهنه یادداشتای من، گفت:<<دوشنبه>> روز میلاد منه!*** اما شعر تو میگه که چشم من،تو نخ ابره که بارون بزنه آخ! اگه بارون بزنه آخ!اگه بارون بزنه. غروب سه شنبــــــــــه خاکستری بــــود همه انگــــــــــار نوک کوه رفته بـــودن به خودم هی زدم از اینجـــــــــــا بــــرو! اما موش خورده شناسنــــــــــــامه من!<<عصر چارشنبه من!عصر خوشبختی ما فصل گندیدن مـــــــن فصل جون سختی ما>>,روز پنجشنبه اومد،مثه سقائک پیـــــــر رو نوکش یه چیکــــــــــــــــــــــــــــه آب گفت به من بگیـــــــــر!بگیـــــــــــــــــر! **جمعه حرف تازه ای برام نداشت .هر چی بود پیشتر ازینها گفته بود!**
سحـــر خاتـــون
میبینم صورتمو تو آینه، با لبی خسته میپرسم از خودم : این غریبه کیه ؟ از من چی میخواد ؟ اون به من یا من به اون خیره شدم ؟ باورم نمیشه هر چی می بینم ، چشامو یه لحظه رو هم می ذارم ، به خودم میگم که این صورتکه ، میتونم از صورتم ورش دارم! میکشم دستمو روی صورتام، هر چی باید بدونم دستام میگه، منو توی آینه نشون میده، میگه: این تو ای، نه هیچ کس دیگه! جای پاهای تموم قصهها، رنگ غربت تو تموم لحظهها، مونده روی صورتت تا بدونی حالا امروز چی ازت مونده به جا! * آینه میگه: تو همونی که یه روز میخواستی خورشیدو با دست بگیری، ولی امروز شهر شب خونهت شده، داری بیصدا تو قلبت میمیری! میشکنم آینه رو تا دوباره نخواد از گذشتهها حرف بزنه! آینه میشکنه هزار تيکه میشه، اما باز تو هر تيکهش عکس منه! عکسا با دهنکجی بهم میگن: چشم امید و ببر از آسمون! روزا با هم دیگه فرقی ندارن، بوی کهنگی میدن تمومشون!