سحـــر خاتـــون
دلتنگم امشب، آمده ام در خاطراتمان قدم بزنم تنهایی را دور کنم نفس بکشم در لحظات با تو بودن بخوانم تو را ببویم تو را حس کنم بودنت را و شاید هم کمی ...! آه کجایی؟ دلتنگم امشب دلتنگ تو ..
سحـــر خاتـــون
کی اشکاتو پاک میکنه شبا که غصه داری..........................
سحـــر خاتـــون
درک کن سکوتم را که پر از نگفتههایم است؛ اگه بگویم که دروغ میشود
سحـــر خاتـــون
چرا با من این کارو میکنی؟؟...
سحـــر خاتـــون
قھر نکن کمی مھربان باش اگر خواستی کمی ھم نزدیکتر بیا کمی بخند ... ... ......بوسه ھم پیشکش!! از روزگار بگو شاعری کن مثلا از خودت بگو،گل رویت بلند بخند و دستانت را روی چشمانت بگذار بگذار من منّت آفتاب پنھان پشت دستانت را بکشم از گل بگو از بوسه و باران به کسی چه مربوط ھست که بین ما چه گذشته بود! از عشق بگو از پاییز بگو از خودمان.....!!
سحـــر خاتـــون
هر زمان که بخواهی از کنارت خواهم رفت تا بفهمی چه باشم چه نباشم ، عاشقم هر کجا باشم در قلبم خواهی ماند و به عشق تو، با یاد تو، با عکسهای تو، با مهری که از تو در دلم جا مانده زنده خواهم ماند تا زمانی که نفس میکشی ، نفس میکشم به عشق نفسهایت که هر نفس آرامش من است ، هر نفس امیدی برای زندگی عاشقانه ی من است وقتی نیستی گرچه سخت است سرکردن با اشکهایی که میرزد از چشمانم اما این عشق تو است که به من شوق اشک ریختن را ، شوق غم و غصه لحظه های دور از تو بودن ، شوق دلتنگی و انتظار را میدهد
سحـــر خاتـــون
بعضي آدم ها نقش " صِفر " رو بازي ميكنن تو زندگي اگه ضرب بشن تو زندگيت همه چيزت رو از بين ميبرن.....!
سحـــر خاتـــون
آدم که غمگین می شود، خودش را جدا می کند از جمع، که مبادا آسیبی به خوشی های دیگران بزند. مورد فراموشی قرار می گیرد و تنها تر و تنها تر می شود. آنچنان در تنهایی خود غرق می شود که دیگر با هیچ تلنگری بر نمی خیزد. و این آغاز تلخ یک پایان است
سحـــر خاتـــون
خندهات... شاعرم می کند... حتی اگر ...مال دیگری باشد...!
سحـــر خاتـــون
این روزها دوست دارم تورا داشته باشم تا اینکه تو را دوست داشته باشم........!
سحـــر خاتـــون
دوست داشتن جسارت میخواهد... بی پروایی میخواهد... دوست داشتن دل می خواهد... ... مردانگی می خواهد... اگر اینها را نداری... هرگز به فکر عشق و عاشقی نباش..
سحـــر خاتـــون
حکایت من ؛ حکایت کسی است که عاشق دریا بود ، اما قایق نداشت ... دلباختۀ سفر بود ؛ همسفر نداشت ... حکایت کسی است که زجر کشید ، اما ضجه نزد ... زخم داشت و ننالید... ... ... گریه کرد ؛ اما اشک نریخت .. حکایت من ؛ حکایت چوپان بی گله وساربان بی شترست ! حکایت کسی که پر از فریاد بود ، اما سکوت کرد ؛ تا ... همه ی صداها را بشنود
سحـــر خاتـــون
تنورِ فاصله داغ است، و من سیر از نانِ.....تنهایی.!!!