سحـــر خاتـــون
جمله آخر...خوش خط و خوانا.............دوستت دارم.........................ولی تو نخونش......
سحـــر خاتـــون
ایــن روزا ؛ طــرح روی جــلد آدمــاســت کــه پــرفــروشــشون میــکنه ...
سحـــر خاتـــون
نگران نباش من خوب می دانم با حسرت نبودنت چگونه تا کنم فقط برایم بنویس هنوز هم لبخند میزنی.....
سحـــر خاتـــون
برایت دعا می کنم کسی را برای همیشه ات بیابی...که صادقانه به او بگی: عشقای قبل از تو سوءتفاهم بود...!
سحـــر خاتـــون
گل شکفته ! خداحافظ ... اگرچه لحظــه ی دیـــدارت شروع وسوسه ای در من ... به نام دیدن و چیدن بود من و تو آن دو خطیـم آری ... موازیــان به ناچاری که هردو باورمان ز آغـاز ... به یکدگــر نرسیدن بود اگرچه هیچ گل مرده ... دوباره زنده نشد امّا ... بهار در گل شیپـوری ... مدام گرم دمیدن بود
سحـــر خاتـــون
ديگر عاشقی نميكنم نه از ترس ِ تو و عشق ِ تو! نه! من چشمانم را به روی حماقت بسته ام... همين....!
سحـــر خاتـــون
نه اهل تظاهرم نه جلب توجه نه چاخان به هم بافتن...من چوب صداقتمو میخورم...ساده نیستم...ولی دوست دارم عین کف دست باشم...برخلاف اون چیزی که خیلیا نیستن و نمیتونن درک کنن...
سحـــر خاتـــون
دیوارا اسیرش كرده بودن.می خواست نجات پیدا كنه ولی نمی شد!راه نجاتی نبود.همش دیوار بود و دری وجود نداشت.دیوارا رو خودش ساخته بود ولی یادش رفته بود كه در درست كنه!دیوارا خیلی محكم و به بلندی آسمونخراش بودن و حتی نمی تونست از روشون عبور كنه و یا خرابشون كنه.یه روز همه جا لرزید و دیوار ریخت و اون زیر آوار موند.هیچ وقت نتونست اونور دیوار رو ببینه.اونور دیوار جز رویا چیزی نبود......!
سحـــر خاتـــون
دلم دو تا گوش میخواد با یه شونه گرم...دلم کلی حرف داره برای گفتن...
سحـــر خاتـــون
یه بغض بزرگ گیر کرده تو سینه ام که نه میتونم قورتش بدم نه رهاش کنم!خدایا!این چه برزخیه؟؟چیکار کنم؟؟خدااااااااااااااااااااااااااااااا.......
سحـــر خاتـــون
دیشب نه تونستم بخوابم نه تونستم گریه کنم..........................
سحـــر خاتـــون
می بینی مرا که چه قدر نیستم؟ اگر باز بنویسم می آیی؟؟ : کمیاب شدم .....خودم هم خودم را کمتر می بینم.....باور کن !
سحـــر خاتـــون
ترك كردن آدما هم آدابي دارد اگر آداب ماندن را نمي دانيد!! حداقل به گونه اي تركشان نماييد كه " ترك بر ندارند"