سحـــر خاتـــون
تو بودی که من بودم...حالا که نیستی من...دارم نابود میشم...
سحـــر خاتـــون
دلم برای نگاهت تنگ شده...برای لبخندت...برای صداقتت...
سحـــر خاتـــون
من بیهوده می خواستم زندگی را زیبا زندگی کنم. فقط بگو، تو می دانی من از کجا رو به نیستی رفتم؟! کجا تمام شدم؟!
سحـــر خاتـــون
با دلــــم آمـــده بودم. . . . . . ..با پــاهــايــم بــر مــيــگـــردم...
سحـــر خاتـــون
بارونو دوست دارم هنوز...چون تو رو یادم میاره...
سحـــر خاتـــون
همین که هستی کا[!]ت !!! .............دور از من! بدون من................ چه فرقی می کند .. گل که می خری خوب است . ...برای من نیست .. نباشد... همین که رختمان زیر یک آفتاب خشک می شود کا[!]ت
سحـــر خاتـــون
از آدم ها عجیب دلگیرم
از اینکه صفت هایشان را در ذهنشان آماده کرده اند
و منتظر مانده اند تا تکان بخوری و ببینند به کدام صفت مینشینی
و تو را هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند
خنده ات بگیرد که چقدر شبیهشان نیستی
... ... ... دردشان بیاید ... و انتقامش را از تو بگیرند ...
تا دیگر به آنها این حس را ندهی که کسی وجود دارد که شبیهشان نیست
از آدم ها دلگیرم
که گرم میبوسند و دعوت میکنند
سرد دست میدهند و به چمدانت نگاه میکنند
سحـــر خاتـــون
به سیم آخر ساز میزنمامشب..........به کوری چشم دنیا که ساز مخالف میزند با من.........
سحـــر خاتـــون
من و تو میدانیم کز پی هر تقدیر ، حکمتی می آید ، من و فرسایش دل ، تو و تصمیم و مکان ، ما و تقدیر و زمان ، چه شود آخر دلتنگیها ! خدا می داند .
سحـــر خاتـــون
چنان در آغوشت میخوابم ...که خدا هم پيدایم نکند ... خيال کند اشتباهی به تو دو روح داده است ..
سحـــر خاتـــون
دیگر نمی نویسمت... هرکس به چشم هایم نگاه کند تو را خواهد خواند!
سحـــر خاتـــون
قصۀ رفتن ها شاید کمی از هم متفاوت باشند ....اما آخر قصه همیشه یکی است ....رفتن ...نرسیدن....جدایی...تنهایی....ت ن ه ا ی ی.....
سحـــر خاتـــون
آدم است دیگر ، دوست دارد در مسیر هایی تنها نباشد ، دوست دارد زیر باران تنها خیس نشود ...
آدم است دیگر...
سحـــر خاتـــون
بسلامتیه... اغوش بی منتی که... تو رو فقط و فقط واسه خودت میخواد... وقتی تو اوج تنهایی هستی... با چشاش بهت بگه: هستم.. تا اخرش...............