کوه یخ
باور کن دیدن هر بامداد اتفاق سادهای نیست خوشایند است و تکرار ناپذیر گنجشکها بیخود شلوغش نمیکنند!!
کوه یخ
امشب تکلیف پنجره بی چشمهای باز تو روشن نیست!
کوه یخ
زندگی تنها زمانی قابل تحمل میشود که انسان با همانی که هست کنار آمده باشد، چه در چشم خودش و چه در چشم دیگران. همة ما باید با آن چیز و کسی که هستیم کنار بیاییم، و باید بپذیریم که این دانش تمجیدی هم برایمان همراه نمیآورد، که زندگی نشان افتخاری به ما نمیدهد که غرور، یا خودخواهی، یا کچلی، یا شکمگندهمان را پذیرفتهایم و تحمل میکنیم. نه، راز قضیه همین است که پاداشی وجود ندارد و ما باید خصلتهای ویژه و سرشت خودمان را تا حدّ امکان تحمل کنیم، زیرا هیچ میزانی از تجربه یا بصیرت کمبودها، خودخواهیها، یا آزمندیهایمان را اصلاح نمیکند. باید یاد بگیریم که امیال ما طنین دُرُستی در دنیا پیدا نمیکنند. باید قبول کنیم کسانی که دوستشان داریم ما را دوست ندارند، یا آن گونه که ما آرزو میکنیم دوست ندارند. باید خیانت و نمکنشناسی و از همه سختتر، این را بپذیریم که کسی هست که از حیث شخصیت یا فراست از ما بهتر است ...! "خاکستر گرم" / شاندور مارائی
کوه یخ
ﻣﺜﻞ ﺍﺷﯿﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﻧﺒﺎﺭ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮﻡ ﮐﺠﺎﯾﯿﺪ ﺍﯼ ﺩﻻﯾﻠﯽ ﮐﻪ ﻣﺮا ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﺪ ؟ ﭼﺮﺍ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﯼ ﺍﯼ ﺩﺭﯼ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﺷﺪﯼ ؟ ﭼﺮﺍ ﺑﺮﺻﻮﺭﺕ ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺗﺎﺑﯽ ﺍﯼ ﻧﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻣﯽ ﺗﺎﺑﯿﺪﯼ ؟ ﮐﺠﺎﯾﯿﺪ ﺍﯼ ﺻﺪﺍﻫﺎﯼ ﭘﺎﻫﺎ؟ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮم ... "رسول یونان"
کوه یخ
ﺍﮔﺮ ﻣﯽﺷﺪ ﺻﺪﺍ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﭼﻪ ﮔﻞﻫﺎﯾﯽ ! ﭼﻪ ﮔﻞﻫﺎﯾﯽ ! ﮐﻪ ﺍﺯ ﺑﺎﻍ ِ ﺻﺪﺍﯼ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺁﻭﺍﺯ ﻣﯽﺷﺪ ﭼﯿﺪ . ﺍﮔﺮ ﻣﯽﺷﺪ ﺻﺪﺍ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ... "دکترﺷﻔﯿﻌﯽ ﮐﺪﮐﻨﯽ"
کوه یخ
همه عاشق شدن را بلدند، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ! "آنا گاوالدا"
کوه یخ
ﺍﮔﺮ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻣﺎﺟﺮﺍﺟﻮﯾﯽ ﭘﯿﺸﻪ ﻛﻨﺪ، ﺑﯽ ﺗﺮﺩﯾﺪ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﻛﺴﺐ ﻣﯽ ﻛﻨﺪ ﻛﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﺤﺮﻭﻣﻨﺪ . ﻣﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺭ ﭘﯿﺶ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺍﯾﻦ ﺳﻔﺮ، ﺷﯿﺮ ﯾﺎ ﺧﻂ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﯿﻢ . ﺷﯿﺮ ﺁﻣﺪ؛ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻓﺖ . ﻭ ﻣﺎ ﺭﻓﺘﯿﻢ. ﺍﮔﺮ ﺧﻂ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﺩﻩ ﺑﺎﺭ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻫﻢ ﺧﻂ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ،ﻣﺎ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺷﯿﺮ ﻣﯽ ﺩﯾﺪﯾﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﯾﻢ . ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻣﯿﺰﺍﻥ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﺳﺖ . ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻣﻌﻨﺎ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ . ﻣﺎ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺷﺪ. ﻣﻬﻢ ﻧﺒﻮﺩ ﮐﻪ ﺁﯾﺎ ﺷﺘﺎﺑﺰﺩﻩ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ ﯾﺎ ﻧﻪ . ﻣﻬﻢ ﺁﻥ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﮔﺎﻡ ﺩﺭ ﺭﺍﻫﯽ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺷﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ . ﻣﺎ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﯾﻢ ﻭ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﻭ ﺭﻓﺘﯿﻢ . ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﺯ ﮔﺸﺘﯿﻢ ﺩﯾﮕﺮ ﺁﻥ ﺁﺩﻡ ﭘﯿﺸﯿﻦ ﻧﺒﻮﺩﯾﻢ .ﻋﻮﺽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ . ﺳﻔﺮ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭﺝ ﻫﺎ ﺑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ . ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ !... " ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺳﻔﺮ ﺑﺎ ﻣﻮﺗﻮﺭﺳﯿﮑﻠﺖ" / ﺍﺭﻧﺴﺘﻮ ﭼﻪﮔﻮﺍﺭ
کوه یخ
یکی از نامه های زیبای بابا لنگ دراز به جودی ابوت............. جودی! کاملا با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی نمی کنند و زندگی را یک مسابقه دو می دانند و می خواهند هرچه زودتر به هدفی که در افق دوردست است دست یابند و متوجه نمی شوند که آن قدرخسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگرهم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند. درحالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند.دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود درحالی که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت و زمانی که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد. ...جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم.هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود.پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم در دلش ثبت شویم.
کوه یخ
بعضی وقتا مث الان میام برا یه پستی دیدگاه بزارم فکر میکنم و باز هم فکر میکنم و جا داره که خیلی خیلی بیشتر بهش فکر کنم بعد اگه تکلیفمو با خودم روشن کردم نظر بدم
کوه یخ
ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﻥ ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺷﺖ ﯾﺎ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﺷﺪﻥ ! ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ ﺩﺍﺭﻡ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯿﮑﻨﻢ .. ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﺷﺪﻧﻢ ﺭﺍ ...
کوه یخ
مثل بند بازی که روی بند ، وسط زمین و آسمون ، عطسه اش میگیره !