Shahdad
بگوکجاست آن چشمان درخشان که این تاریکی بی پایان رابامنوردیدگان بسی فروزان نماید...؟!
Shahdad
کوله باری بردوش نهاده بود گاه می نالید وگاهی نیز شکر خدای می نمود...
Shahdad
در این شبانگاه نفرت انگیز... دلم رابرسینه اوراق نگاریده تاباتمامی احساسات پایمال شده خویش درجلوه گاه چشمانت قرار گیرد...
Shahdad
در این شبانگاه نفرت انگیز... دلم رابرسینه اوراق نگاریده تاباتمامی احساسات پایمال شده خویش درجلوه گاه چشمانت قرار گیرد...
Shahdad
در تراژدی زمانه نخستین تجربه عشق مقدس دل به دو نیم تقسیم نموده ام...! نیمه ای در سینه خود و نیمه ای در پهنه سینه او...!
Shahdad
دردا و دریغا که ز هم پاشیدیم درموسم شب گردخزان،غم دیدیم ما تشنه لبانیم که در وادی دهر یک شاحه سراب از بیابان چیدیم
Shahdad
اگر ماه بودم به هرجا که بودم سراغ تو را از خدا می گرفتم وگر سنگ بودم به هر جا که بودی سر رهگذار تو جا می گرفتم اگر ماه بودی به صد ناز شاید شبی بر لب بام من می نشستی وگر سنگ بودی به هرجا که بودم مرا می شکستی، مرا می شکستی
Shahdad
دوستت دارم نه تنها برای آنچه هستی بلکه برای آنچه هستم هنگامی که با توام دوستت دارم نه تنها برای آنچه که از خود ساخته ای بلکه برای آنچه از من می سازی دوستت دارم برای بخشی از وجودم که تو شکوفایش کردی دوستت دارم…
Shahdad
دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم به دریا می زدم در باد و آتش خانه می کردم چه می شد آه ای موسای من، من هم شبان بودم تمام روز و شب زلف خدا را شانه می کردم نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم اگر می شد همه محراب را میخانه می کردم اگر می شد به افسانه شبی رنگ حقیقت زد حقیقت را اگر می شد شبی افسانه می کردم چه مستی ها که هر شب در سر شوریده می افتاد چه بازی ها که هر شب با دل دیوانه می کردم یقین دارم سرانجام من از این خوبتر می شد اگر از مرگ هم چون زندگی پروا نمی کردم سرم را مثل سیبی سرخ صبحی چیده بودم کاش دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم
Shahdad
کهکشانها کو زمینم؟ زمین کو وطنم؟ وطن کو خانه ام؟ خانه کو مادرم؟ مادر کو کبوترانم؟ من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من ، ای زمان؟... حسین پناهی
Shahdad
چه مهمانان بي دردسري هستند مردگان نه به دستي ظرفي را چرك مي كنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندكي سكوت... حسین پناهی
Shahdad
من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم! دین را دوست دارم ولی از كشیش ها می ترسم! قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم! عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم! كودكان را دوست دارم ولی از آینه می ترسم! سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم! من می ترسم ، پس هستم این چنین می گذرد روز و روزگار من من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم حسین پناهی
Shahdad
منم که تا تو نخوابی نمیبرد خوابم تو درد عشق ندانی، بخواب آسوده ز ریشه کندن این دل تبر نمیخواهد به یک اشاره میافتد درخت فرسوده
Shahdad
من سوخته ام در تب ، آنقدر که امروز بین من و خورشید دگر فاصله ای نیست غمدیده ترین عابر این خاک منم من جز بارش خون چشم مرا مشغله ای نیست