Shahdad
مَـטּ عـاشق نیستمـ... فقـط گاهے کهـ حرفـ تـو مے شـود... בلـم مثلهـ ایـטּ کهـ که تب کُنـد آبــ مے شـَود.. تَنگــ مے شـَود.. ایـטּ کــہ عشـق نیستــ… هســ ت؟
Shahdad
×هیـ ـچ چیـ ـز غیـ ـر مُمـ ـکنـ نیستـــ محالے در عآلمـ نیستــ ! جُـ ـز یکــ چیـ ـز ... زندگے بے تـ ـــو ...
Shahdad
ســــر زده بیــــــا … کمــــــﮯ آشفتــــگی بــــد نـیست … آن وقــــــت … تکــــــاندن ِ شانــــــه هاﮮ ِ پُـر غُـبــــــار و مُرتب کردن ِ موهــــــاﮮ ِ پریـشــــــانت ، بهانـــــــﮧ اﮮ مـﮯشود براﮮ ِ زندگـــــــﮯ . .
Shahdad
همش می گم که شاید؟ به من نداره میلی؟ دلش یه جای دیگه؟ بدون من اسیره؟ همش می گم که شاید؟ دیگه دوسم نداره؟ برای اینه با من؟ شده خیلی غریبه؟ همش می گم که شاید؟ حواسش به دلم نیست؟ خدا یا من چه کردم؟ که عشقم عاشقم نیست ؟؟؟؟؟
Shahdad
پیداست هنوز شقایق نشدی زندانی زندان دقایق نشدی وقتی که مرا از دل خود می رانی یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی زرد است که لبریز حقایق شده است است که با درد موافق شده است تلخ عاشق نشدی وگر نه می فهمیدی پاییز بهاریست که عاشق شده است
Shahdad
چه قد دل تنگ بارونم چرا بارون نمی باره چرا دنیای خشک من نمی شه رنگ بارونی چه قد دل تنگ چشماتم دیگه بی تو نمی تونم بیا بسه همین دوری بیا با هم یکی باشیم برای درد همدیگه یه درمون عجیب باشیم چه قد دل تنگ حرفاتم که شیرین مثل رویاهاس چه قد آروم آرومم من وقتی پیش تو هستم چه قد دل تنگ اون تابم که تو پارک من تو رو محکم هُلت می دادم هر باری که می گفتی دوسم داری ..
Shahdad
ســــخـــت اســـت وقتـــي از شـــدت بـــغـــض گـــلـــو درد بگـــيري و هـــمـــه بگـــويـــند لبـــاس گـــرم بـــپـــوش !!
Shahdad
روزی روزگاری من بودم و تو و تو بودی و من روزی روزگاری روزهایم بوی تو را می داد و عشق آن روزها از نان برایمان واجب تر بود گرچه آن روزها چشم هایم به مانند امروز باز نبود ولی هر چی بود نادانی هم عالمی داشت آن روزها افتخارم عشق بود و مرامم عاشقی آن روزها گریه هایم از سر بی کسی نبود اگر هم اشکی بود که بر روی گونه ها می لغزید از سر دل تنگی برای نگاهی بود که مرا از مرز خود به بی خودی ها می کشاند آن روزها داغ ترین جای زمین قلب ما بود تابستان بود ولی گرمایش بیشتر از آغوش ما نبود گرچه می سوختیم ولی زیبا بود چنین سوختن و سوزشی را نگاهی می تواند باور کند که روزی از روزها به مانند ما (من و تو ) سوختن را در این آتش تجربه کرده باشد .
Shahdad
گوشــی کـه تـو دسـت فشـرده نشــه... بـه خـاطرِ تـو بوسیـده نشـه... شــب کنــارِ بـالش گذاشــته نشـه... چَنــدبـار بـه خاطـرِ پیــامای احتـمـالـی چِکــ نشـه... گوشــی نیست کـه! صـرفــا همـون گــوشـتــ کــوبـه مَعـروفـه که باید بِـخـاطرِ نداشتــنِ تــو روزی صَــد بار کوبـیـده شه بـه دیــوار ...!
Shahdad
گاهی بــه خـــاطـرش مـــانـدن را تـحـمــل کن.... رفتن از دست "همـــه" برمی آید ......
Shahdad
زنگ نقاشی تمام شد. معلم کودک را بخاطر کاغذ سفیدش تنبیه کرد. دریغ از آن که کودک خدایی را کشیده بود که دیدنی نیست
Shahdad
آغــــوش ِ تـــو ... یـــعـــنــی پـــایـــان ِ ســـردردهــــا ... آغـــوش ِ تــــو یـــعــنــی "مـــن" خـــوبـــم!... مـــن از بـــازگشـــتــ ِ بـــی هـــوای تـــرسهــــا میــتـــرســم..
Shahdad
بزرگترین افسوس آدم این است: “می خواهد اما نمی تواند، و به یاد می آورد روزی را که می توانست اما نخواست.”
Shahdad
بزار دستات به دستام خو بگیره نترس غم های من واگیر نداره بزار دستات به دستام جون ببخشه نترس چیزی ازت نه کم نمی شه بزار دلواپس حال تو باشم تموم سهم من از دنیا باشی بزار دستات بهم شوری ببخشه رو غم هام شاید هاشوری بکشه بزار لبریز احساسی لطیف شم شاید من هم یه روز عاشق ترین شم بزار باور کنم بیدار هستم نزار تو بیداری کابوس ببینم تو رو مال خودم یه وقت نبینم ...