Shahdad
خسته ام از تظاهر به ایستادگی از پنهان کردن زخم هایم زور که نیست ! دیگر نمیتوانم بی دلیل بخندم و با لبخندی مسخره وانمود کنم همه چیز رو به راه است....! ............اصلأ دیگر نمیخواهم که بخندم میخواهم لج کنم ، با خودم ،، با همه ی دنیا...! چقدر بگویم فردا روز دیگریست و امروز بیاید و مثل هر روز باشی....؟؟! خسته ام ..... از خودم....از همه ی زندگی ..... میخواهم بکشم کنار ! ... از خودم..... از همه ی زندگی .
Shahdad
این روزها جالب شده!!!کلــاغ ها هرگز به خانه نمیرســند.... کلاغ ها هم هــــرزه شده اند... قارقــار ها را به تکه پنیــری میفروشند....!!
Shahdad
بهـــــ ســـــلامتی اونـــــی کهــــ یه روزیـــــ دوســـــتش داشـــــتیم مـــــالِ خودمـــــون بــــودش هنـــــوزم دوســـــش داریـــــم ولـــــی مـــــالِ یکـــــی دیگـــــس.....!
Shahdad
برهنه ات می کنند تا بهتر شکسته شوی؛ نترس گردوی کوچک؛ آنچه سیاه می شود روی تو نیست؛ دست آنهاست ..
Shahdad
بـــــاران را بـــــاید بـــــوسید ...! از زیـــــارت نگـــــاه تـــــو مـــــی آید ...
Shahdad
آنقـــــدر دلـــم را شکسته انـــد کـــه تمام راه هــای منتهی بـــه دل خــراب شـده است چندیست تــابـــلو زده ام کارگران مشغول کارنـــد آهسته بــرانید نـــه بـــرای دل شکسته ام بــــــرای شما کـه از زخـم دلـــم زخــم بـــر نــداریـــد...!
Shahdad
رنگ آرزوهایم این روزها خیلی پریده تو اگر دستت به آسمانش رسید چند تکه ابر نقاشی کن تا دل من به ابرها خوش باشد... !
Shahdad
در عجبم از کار خدا... تو را آفريده و انتظار يکتا پرستي دارد از من ..!
Shahdad
یک شب فقط یک شب در کنارهای قلب من زمزمه کن تا شعله حر فهایت خاکسترم کند تا فردا ققنوس وار سر از خاکستر خویش بردارم..
Shahdad
مرا نمیخواهی دیگر میدانم حتی اگر مرا ببینی هم نمیشناسی مرا دیگر می دانم اینک همان نامه ای که برایم نوشتی را می خوانم چه عاشقانه نوشته ای همیشه با تو می مانم...
Shahdad
آمدی بشنوی بمانی آمدی شنیدی، رفتی! حالا سالهاست دیگر کسی از لبهام نشنیدَهست: "دوستت دارم"
Shahdad
خسته ام... از تـــــو نوشتن...! کمی از خود می نویسم این "منم" که، دوستت دارم...!
Shahdad
می روم...به کجا؟ نمی دانم ....حس بدی ست... بی مقصدی! کاش نه باران بند می آمد... نه خیابان به انتها می رسید...
Shahdad
چگونه است؟! صبح كه بيدار شدي كدامين نقاب را بر مي داري؟ فصل نقابهاست... انگار كسي ما را بي نقاب نمي بيند اگر روي واقعي داشته باشيم كسي ما را نمي پسندد به دنبال لحظه ايم كه تمام نقابها از چهره ها برداشته شود ايا آن روز هيچ "خودي" باقي خواهد ماند؟