Shahdad
روزی روزگاری من بودم و تو و تو بودی و من روزی روزگاری روزهایم بوی تو را می داد و عشق آن روزها از نان برایمان واجب تر بود گرچه آن روزها چشم هایم به مانند امروز باز نبود ولی هر چی بود نادانی هم عالمی داشت آن روزها افتخارم عشق بود و مرامم عاشقی آن روزها گریه هایم از سر بی کسی نبود اگر هم اشکی بود که بر روی گونه ها می لغزید از سر دل تنگی برای نگاهی بود که مرا از مرز خود به بی خودی ها می کشاند آن روزها داغ ترین جای زمین قلب ما بود تابستان بود ولی گرمایش بیشتر از آغوش ما نبود گرچه می سوختیم ولی زیبا بود چنین سوختن و سوزشی را نگاهی می تواند باور کند که روزی از روزها به مانند ما (من و تو ) سوختن را در این آتش تجربه کرده باشد .
Shahdad
گوشــی کـه تـو دسـت فشـرده نشــه... بـه خـاطرِ تـو بوسیـده نشـه... شــب کنــارِ بـالش گذاشــته نشـه... چَنــدبـار بـه خاطـرِ پیــامای احتـمـالـی چِکــ نشـه... گوشــی نیست کـه! صـرفــا همـون گــوشـتــ کــوبـه مَعـروفـه که باید بِـخـاطرِ نداشتــنِ تــو روزی صَــد بار کوبـیـده شه بـه دیــوار ...!
Shahdad
گاهی بــه خـــاطـرش مـــانـدن را تـحـمــل کن.... رفتن از دست "همـــه" برمی آید ......
Shahdad
زنگ نقاشی تمام شد. معلم کودک را بخاطر کاغذ سفیدش تنبیه کرد. دریغ از آن که کودک خدایی را کشیده بود که دیدنی نیست
Shahdad
آغــــوش ِ تـــو ... یـــعـــنــی پـــایـــان ِ ســـردردهــــا ... آغـــوش ِ تــــو یـــعــنــی "مـــن" خـــوبـــم!... مـــن از بـــازگشـــتــ ِ بـــی هـــوای تـــرسهــــا میــتـــرســم..
Shahdad
بزرگترین افسوس آدم این است: “می خواهد اما نمی تواند، و به یاد می آورد روزی را که می توانست اما نخواست.”
Shahdad
بزار دستات به دستام خو بگیره نترس غم های من واگیر نداره بزار دستات به دستام جون ببخشه نترس چیزی ازت نه کم نمی شه بزار دلواپس حال تو باشم تموم سهم من از دنیا باشی بزار دستات بهم شوری ببخشه رو غم هام شاید هاشوری بکشه بزار لبریز احساسی لطیف شم شاید من هم یه روز عاشق ترین شم بزار باور کنم بیدار هستم نزار تو بیداری کابوس ببینم تو رو مال خودم یه وقت نبینم ...
Shahdad
میخواهم امشب با تو تمام شب را پرسه بزنم شاید دلم خواست مست بشم و تا صبح غرق شوم در آغوشت ولی… عطر تنت زودتر از هر شرابی من را مست میکند…!!!
Shahdad
حسادت نکن! … این که بعد از تو بغل گرفته ام … زانوی غـَم اســت
Shahdad
نفس می کشم نبودنت را نیستی هوای بوی تنت را کرده ام می دانی پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است تو نیستی آسمان بی معنیست حتی آسمان پر ستاره و باران مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد تو نیستی و من چتر می خواهم … هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده… خودم را به هزار راه میزنم به هزار کوچه به هزار در نکند یاد آغوشت بیفتم …
Shahdad
چند سال پیش … وقتی كه تركم می كردی ؛ گفتی كه از یاد ببرم ؛ هر آن چه بین مان بود ……… و من نیز اسمت را بر در و دیوار نوشتم تا خاطرم باشد كه باید … فراموشت كنم !
Shahdad
کلمه کلمات کلام نمی آید بر لبم وقتی تو اینجایی لب سکوت میکند انگار چشمها تا به حال ندیده اند فرشته ای به این زیبایی
Shahdad
کاش می دانستی، من سکوتم حرف است، حرف هایم حرف است، خنده هایم، خنده هایم حرف است. کاش می دانستی، می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم. کاش می دانستی، کاش می فهمیدی، کاش و صد کاش نمی ترسیدی که مبادا دل من پیش دلت گیر کند، یا نگاهم تلی از عشق به دستان تو زنجیر کند. من کمی زودتر از خیلی دیر، مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد. تو نترس، سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند آورد. کاش می دانستی، چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت، در زمانی که برای غربتت سینه دلسوزی نیست. تازه خواهی فهمید، مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست.
Shahdad
چه زیباست که تو تنها نیاز من باشی و چه عاشقانه است که تو تنها آرزویم باشی و چه رؤیایی است این لحظه های ناب عاشقی و من همه زیبایی عاشقانه و رؤیایی را با فقط تو حس می کنم
اري موافقم
13 سال و 11 ماه و 14 روز و 5 ساعت و 39 دقيقه قبلممنون..
13 سال و 11 ماه و 14 روز و 5 ساعت و 37 دقيقه قبلخواهش.شايد ببرا همينه كه نمي تونم تركش كنم.نمي تونم بي خداحافظي برم.جملت منو تحت تاثير قرارداد.مريسي
13 سال و 11 ماه و 14 روز و 5 ساعت و 32 دقيقه قبل
13 سال و 11 ماه و 14 روز و 5 ساعت و 28 دقيقه قبل