Shahdad
اگه نیایی می دونم آسمون رنگ چشای تو داره می دونی شب مهتابی پیش تو کم می یاره می دونم مرغهای ساحل واسه تو دم میزنن می دونی شن های ساحل واسه تو جون میبازن می دونم اگه بری همه اونا دق می کنن می دونی بدون تو یه کنج غربت میمیرم می دونم با رفتنت آرزوهام سراب میشه می دونی اگه نیای بدون تو چه ها میشه می دونم اگه بخوای می تونی باز تو بیای تو بیای پا بزاری بازم روی دوتا چشام
Shahdad
به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر شعرم نشکفته خشکید ! به حرمت اشک ها و گریه های سوزناکم. نه تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی ! میبنی قصه به پایان رسیده است و من همچنان در خیال چشمان زیبای تو ام که ساده فریبم داد! قصه به آخر رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !
Shahdad
می دونی دل عاشق در مقابل دل معشوق بی دل ، مثل چیه ؟ دل عاشق مثل یه لامپ مهتابی سوخته است . دلتو می اندازی زمین . جلوی پای دلبرت . می بینتش . سفیدی و پاکیشو . میبینه چقدر ظریفه. می بینه که فقط واسه اونه که می تپه . فکر میکنین معشوق بی دل چی کار می کنه ؟ میاد جلو . جلو و جلوتر . به دل عاشقش نگاه می کنه . یه قدم جلوتر میذاره . پاشو میذاره روش . فشارش می ده و با نهایت خونسردی به صدای خرد شدن دل عاشقش گوش می ده . می دونید فرق دل عاشق با اون لامپ مهتابی چیه ؟ دل عاشق میشکنه ، خرد می شه . نابود میشه . ولی آسیبی به پای معشوق بی دل نمی رسونه . پاشو نمی بره و زخمی نمی کنه . بلکه به کف پاهای قاتلش بوسه می زنه.
Shahdad
باید فراموشت کنم / چندیست تمرین می کنم / من می توانم ! می شود ! / آرام تلقین می کنم /حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ….تا بعد، بهتر می شود …. / فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم /من می پذیرم رفته ای / و بر نمی گردی همین ! / خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم / کم کم ز یادم می روی / این روزگار و رسم اوست ! / این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم.
Shahdad
خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم.خسته شدم بس که از سرما لرزیدم… بس که این کوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من میخندد… خسته شدم بس که تنها دویدم… اشک گونه هایم را پاک کن و بر پیشانیم بوسه بزن… می خواهم با تو گریه کنم … خسته شدم بس که… تنها گریه کردم… می خواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم و شانه هایت را ببوسم… خسته شدم بس که تنها ایستادم
Shahdad
هر صدا و هر سکوتی،اونو یاد من میاره میشکنه بغض ترانه،غم رو گونه هام میباره از همون نگاه اول،آرزوی آخرم شد حس خوب داشتن اون،عاشقونه باورم شد دلمو از قلم انداخت،اونکه صاحب دلم بود منو دوس داشت ولی انگار،اندازش یه ذره کم بود از همون نگاه اول،آرزوی آخرم شد حس خوب داشتن اون،عاشقونه باورم شد
Shahdad
عمر من تا دشت پرستاره اندیشه های گرم تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی تا کوچه باغ خاطره های گریز پای تا دشت یادها هان ای عقاب عشق از اوج قله های مه آلود دوردستها پرواز کن پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
Shahdad
به خاطر روی زیبای تو بود که نگاهم به روی هیچ کس خیره نماند به خاطر دستان پر مهر و گرم تو بود که دست هیچ کس را در هم نفشردم به خاطر حرفهای عاشقانه تو بود که حرفهای هیچ کس را باورنداشتم به خاطر دل پاک تو بود که پاکی باران را درک نکردم به خاطر عشق بی ریای تو بود که عشق هیچ کس را بی ریا ندانستم به خاطر صدای دلنشین تو بود که حتی صدای هزار نی روی دلم ننشست و به خاطر خود تو بود فقط به خاطر تو
Shahdad
ساده می گویم عزیزم دل بریدن ساده نیست چشمهای مهربانت را ندیدن ساده نیست از زمان رفتنت خورشید را گم کرده ام ناله های ابر را هر شب شنیدن ساده نیست ...
Shahdad
من مانده ام این جا،درست در میان لحظه هایی که هر گاه قدم به هوایش میگذارم تنها آغوش توست،نفسهای تو....من ماندهام این جا و دلم چله گرفته که زین پس با نبودن هایت چه کند...من ماندهام این جا و پشیمانیست که هر لحظه از نگاهم میبارد،پشیمان از تو را گم کردن،تو را نفهمیدن....بیا باور کن خوب من!به جان تو که میخواهم دنیا جز برای تو نباشد،من صادقانه عاشقت بودم،هر چه را نمیدانستم تنها کودکی بود،دلم ناز کشیدن میخواست شاید....تو رفتی و من ماندم،و هنوز هم نمیدانی چه غربت سختیست برای آنان که میمانند...!تو رفتی،من غریب شدم!
Shahdad
اه زندگی،زندگی...چقدر دلم برای تو تنگ میشود این روز ها...دیگر معنای لحظهها را نمیفهمم،که چگونه باید نباشم،وقتی که هستم...!وقتی که هنوز هم در نفسهایم تو جاری هستی،ببین!دارم تو را نفس میکشم..!اه زندگی!این روزها دلتنگت که میشوم،تنها به حجم خوابهایم فرو میروم،شاید رویایت را دوباره ببینم....!!!
Shahdad
خوب من باز هم منم،همان که تمام لحظههایش نشسته و دارد تو را از دور مینگرد....بیا حرف بزنیم،درد و دل کنیم و شاید کمی اشک برای دلتنگیهایمان بدک نباشد....اغوش گستردهام که شانههایم پناه گریه هایت باشد،پس تا میخواهی سیر گریه کن،آنقدر که گذشتهها را از دلت پاک کنی،آنقدر که دیگر دلت،تنگه یار رفته نباشد....آرام که شدی،جامهایمان را لبریز میکنیم،و مینوشیم به سلامتی تولد دوباره ات،آنقدر مینوشیم که مست شویم،بعد،بلند بلند به عاشقیها میخندیم....در اوج خنده هامان،بوسه بارانت میکنم،و یواشکی فدای صدای خنده هایت میشوم....خوب من!بیا گذشتهها را،در گذشته بگذاریم،او رفته،اما من آمدهام درست مثل آینده....
Shahdad
خودم را دوست میدارم....اما،بیش از خودم این تویی که از من پیشی گرفته ای....تو را به حرمت تمام لحظه هأیی که پاک یافتمت،به حرمت چشمهایت که راهنما شدند بر تاریکی شبهایم،به حرمت همیشه بودن هایت که قراراست برای این دل بی قرار،تو را به حرمت هرچه خوبی که با تو تولد یافته دوست میدارم....تو را دوست میدارم به خاطر تنها خودت،همه آنچه که هستی،و تمام امید هایی که از لبخندت جاری میشود و این روزها شده،باور تمام لحظههای من،دوست میدارم...تو را دوست میدارم،چون که خدا دوست میدارد حجم همه بودن هایت را،همه حضورت را..... تو را دوست میدارم،چون تو،خود دوست داشتنی مهربانم.....و اما من،خودم را دوست میدارم، چون آنقدر مومنانه به انتظار نشستم،تا خدا در انتها،تو را با نگاه من آشنا کرد!!!
Shahdad
باورم نیست که دوباره بی رحمانه هجوم اورده ای به تمام شوقهای من،به هر چه از تو در خویش بارور ساخته ام،به عشق تمام این روز هایی که پا به پایت آمدهام و باز هم دارم میآیم...!چگونه ممکن است چشمانت نبینند تمام خواستنهایم را،تمام بودنهایم را،،،،؟!من دارم از حقیقت عشق برایت سخن میگویم،روشن تر از هر باوری،هر روز هزاران کلمه را کنار هم قطار میکنم و فریاد میزنم دوستت دارم......حقیقت آشکار عشق..؟!!!من چه کسی هستم به راستی؟ تنها بیگانه ای که از فرسنگها فاصله بی قراری میکند؟و یا شاید دیوانه ای که تمام ساعتهایش را به وقت تو تنظیم کرده که از دیدار نگاهت جا نماند...!نه،دیگر باور ندارم....وقتی گناهی نیست، حملههای بی امان را نمیفهمم!!!!!!
Shahdad
آدمی غرورش را خیلی زیاد شاید بیشتر از تمام داشته هایش دوست می دارد... حالا ببین اگر خودش، غرورش را به خاطر تو، نادیده بگیرد، چه قدر دوستت دارد! و این را بفهم آدمیزاد...!