{یادت باشد #رفیق! }{ و هو الذی ینزل الغیث من بعد ما قنطوا و ینشر الرحمته } و {ناگهان #باران رحمتش #تو را می نوازد تا به یادت بیاورد }{ فان مع العسر یسرا }{ همان که #بارها شنیده ای که ، #پایان شب #سیه#سپید است }
آن روز #پيرمرد نيامد. اما گنجشكها و ياكريمها دوباره پاي همان #ديوار كه پيرمرد برايشان #خرده نان و برنج مي ريخت جمع شده بودند. فردايش دوباره پيرمرد را #ديدم. اين بار بدون عصا و كلاه. تكيه داده بود به همان #ديوار . بالاي سرش نوشته بود: { #بازگشت همه به سوي #اوست }