#پدر كودك را بلند كرد و در #آغوش گرفت. #كودك هم مي خواست پدر را بلند كند. وقتي روي زمين آمد #دست هاي كوچكش را دور پاهاي پدر حلقه كرد تا پدر را #بلند كند ولي نتوانست. با خود گفت حتماً چند #سال بعد مي توانم... بيست سال بعد پسر توانست پدر را بلند كند. پدر #سبك بود. به سبكي يك #پلاك و چند تكه #استخوان.......// شهید .....
صبح زود، همین که از #خانه بیرون زد گفت: «مسابقه می دیم!» و قبل از اینکه نظر او را بشنود، ادامه داد: «از الان تا شب».... چشمش به #زنی که از سر کوچه می آمد افتاد؛ نگاهش را #کج کرد. به #شیطان گفت: فعلاً یک – هیچ به نفع #من!