#جوان خیلی آرام و متین به #مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت : #ببخشید آقا! من می تونم یه کم به #خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟ مرد که اصلا توقع چنین #حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل #آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و #جمعیت، یقه جوان را گرفت و #عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به #دیوار کوفت و فریاد زد مردیکه عوضی، مگه خودت #ناموس نداری ... گه می خوری تو و هفت جد آبادت ... خجالت نمی کشی؟ ... جوان امّا، خیلی #آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد #عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و #متین ادامه داد خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و #غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه #نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که #نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از #خیرش گذشتم ...مرد #خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب #دهانش را قورت داد و زیر چشمی #زنش را برانداز کرد ....{ بی حجابی #زنا و بی تفاوتی #مردها !}