@♥ tannaz ♥...{نمیگم تا ابد #یادت نمی افتم }{ فقط #میگم "خداحافظی " رو پذیرفتم }{ از اینجا تا ته #دنیا خداحافظ }{ آهای دلتنگی #فردا خداحافظ }.....{ گاهی به ما سر بزن ، منتظر می مونیم ! }
چند #سال پيش آن را همان طور باز نكرده #كنار گذاشته بود. با بي ميلي آن را باز كرد، گوشه اي #نشست و شروع به #خواندن كرد... چند خطي كه خواند حالش #عوض شد... خودش را جمع و جور كرد و با بهتي #عجيب به خواندن ادامه داد...«كاش زودتر #نامه را باز كرده بودم...كاش #زودتر مي شناختمت... كاش زودتر #عاشق شده بودم...» و در حين گفتن اين جمله ها ، اشك هايش بود که روي صفحات #قرآن مي ريخت ...
#استاد داشت در مورد علائم اولیه و ثانویه و نهایی کمبود #آب در کودکان شیرخوار صحبت می کرد و این که در #نهایت کمبود آب و تشنگی باعث #مرگ کودک می شود. در همین حین صدای گریه چند نفر از #دانشجوها را شنید. پرسید: چرا شما گریه می کنید؟ یک نفر قضیه #كربلا و تشنگي حضرت #علی#اصغر را برای استاد غیرمسلمان تعریف کرد. استاد که قضیه برایش #جالب شده بود پرسید: خب بالاخره به او #بچه آب دادند یا از #تشنگی مرد؟.....{ کربلایِ دیگری در #جریان است ! }
#سرفه می کنم. زن نگاه سرشار از #تنفر به من می کنه و به دوستش میگه کثافت #آنفولانزای خوکی گرفته باز میاد بیرون. میخاد همه رو بدبخت کنه..../ از یک #شیمیایی !.......
از #مأموریت که برگشت..../ #شیطان را می گویم ... خوشحال بود. پرسید: «راستی #فرمانده! گمراه کردن #اینها چه فایده ای دارد؟» #ابلیس جواب داد: « #امام اینها که بیاید، روزگار ما #سیاه خواهد شد؛ اینها که #گناه میکنند، امامشان دیرتر می آید...»