* امــــــید *
مر30 . . . ممنونم از تمامی شما دوستان عزیز ک ج سوالمو دادین . . . . . ینی واقعن کیف میکنم ک دوستای صمیمی ای مث شما دارم !!!!
* امــــــید *
درویشی تهی دست از کنار باغ کریم خان زند عبور میکرد . چشمش به شاه افتاد و با دست اشارهای به او کرد . کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند . کریم خان گفت : این اشاره های تو برای چه بود ؟ درویش گفت : نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم . آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده ؟ کریم خان در حال کشیدن قلیان بود ؛ گفت چه میخواهی ؟ درویش گفت : همین قلیان ، مرا بس است ! چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت . خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد ! پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد ! روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت . ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشارهای به کریم خان زند کرد و گفت : نه من کریمم نه تو ؛ کریم فقط خداست ، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست . . .
* امــــــید *
روزی مجنون از روی سجاده عابدی عبورکرد.مرد نماز راشکست وگفت :مردک من درحال راز ونیاز باخدا بودم توچگونه این رشته را بریدی؟مجنون لبخندی زد وگفت :من عاشق دختریی هستم”تورا ندیدم”توعاشق خدایی ومرا دیدی؟!
* امــــــید *
هیچوقت هیچکس ندانست شاید؛ شیطان عاشق حوا بود که به آدم سجده نکرد…
* امــــــید *
بچه بودیم یکی صدازد،داداشی میای بازی کنیم بعدبازی گفت توبهترین داداش دنیایی،دانشگاه رفتیم گفت،توبهترین داداش دنیای،یازدواج کردو رفت بازم بهترین داداش دنیاشدم،اومردزیرتابوتشوگرفتم به خودم گفتم اگه زبون داشتی بازم میگفتی بهترین داداش دنیایی،امابعد دفترخاطراتشو نگاه کردم،نوشته بود،عشقم بودی هستی اماازترسم میگفتم بهترین داداش دنیایی!
* امــــــید *
روزی ازم پرسیدی بزرگترین آرزوت چیست ؟ گفتم بر اورده شدن ارزوی تو ! ولی ندانستم ارزوی تو جدایی از من است . . .
* امــــــید *
رفتی و ندیدی که چه محشر کردم/ بااشک تمام کوچه را تر کردم/ دیشب که سکوت خانه دق مرگم کرد/ وابستگی ام را به تو باور کردم . . .
* امــــــید *
خدا یا من قسمتم این نبود ..........
* امــــــید *
حالم بد نیست، غم کم میخورم کم که نه ، هر روز کم کم میخورم در میان خلق، سر در گم شدم عاقبت، بازیچه مردم شدم آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند خنجری، بر قلب بیمارم زدند بی گناه بودم ولی دارم زدند بعد از این با بی کسی خو میکنم آنچه در دل داشتم رو می کنم.
خوب بچه جان مگه مرض داري مردمو اذيت ميكني
13 سال و 8 ماه و 29 روز و 8 ساعت و 22 دقيقه قبلهعیییی نادر جان دس رو لم نزار ک خونه . . . . .
13 سال و 8 ماه و 29 روز و 8 ساعت و 22 دقيقه قبلاسماشونو بگو برم دنیاشونو سیاه کنم داداشی
13 سال و 8 ماه و 29 روز و 8 ساعت و 21 دقيقه قبلمیبینی نادر جان اینم از حرف زدن دوستان . . .
13 سال و 8 ماه و 29 روز و 8 ساعت و 19 دقيقه قبلتو رو خدا به من كاري نداشته باشين
13 سال و 8 ماه و 29 روز و 8 ساعت و 18 دقيقه قبل