طنیـــــــــــن
کمی سلام و پیامی بفرست . و از چگونگی و چندی ام بپرس ... تا که بگویمت : -"هیچ" ام .... !!!
طنیـــــــــــن
اعتراف میکنم که حالم از این درس خوندنای بیهوده بهم میخوره ! حالم از معدلای خوبم .. نمرات خوبم ... بهم میخوره ! حالم از اینکه همیشه کنار همکلاسیام با امید حرف میزنم بهم میخوره .... حالم از اینکه همه دارن کنکور آزمایشی شرکت میکنن و منی که درسم از اونا بهتره فقط میشینم نگاشون میکنم بهم میخوره ! حالم از مشاورمون ... از مدیرمون ... از ناظممون ... از معلمامون ... از تمام کسایی که در و دیوار مدرسه پر کردن از اطلاعیه های ورود به دانشگاه بهم میخوره .... حالم از اونایی که مرتب تو گوشم زمزمه میکنن سال سومی باید بیشتر درس بخونی تا بتونی اون رشته ای که میخوای رو تو دانشگاه قبول بشی ، بهم میخوره ! آره .... این منم ... طنین .... مشغول خوندن درس حسابان که تمام معادلاتش رو دوست دارم ..... ولی حالم از آخرِ کتاب که تموم میشه و تا آخر عمرم بسته می مونه بهم میخوره !
طنیـــــــــــن
اگر آمدم .... و سرت داد زدم ..... به دل نگیر ... بدان دلم برایت تنگ بود که آمدم !
طنیـــــــــــن
برای زنده ماندن تا زمانی که این سلولهای خاکستری هنوز کار میکنند. ... میخواهم کمی نفس تازه کنم.کمی از قالب تو بیرون بیایم کمی خودم شوم.کمی خودم ... آری ..... تصمیم خود را گرفته ام !
طنیـــــــــــن
دلم برای روزهایی که باید با "تو" می گذشت ، تنگـــ شده .....................................!
طنیـــــــــــن
ای عشق ! ای سیب درخشان ... با چاقویی تو را به دو نیم می کنم : نیمی به جهان ، و نیمی به کسی که " دوستش دارم " .............
طنیـــــــــــن
می دانی ... من مرده ام .... !! و چه هنرمندانه می خندم ، نفس می کشم ، راه می روم ، می دوم ، زندگی می کنم ... و کسی نمی داند .... !
طنیـــــــــــن
منم دلتنگ دلتنگم ......... ( به یاد ِ یک دوستــــ )=====> دیدگاه
طنیـــــــــــن
دمها را بیندازید دور، قبل از اینکه دورتان بیندازند، هرچند که تکه ای از شما را با خود ببرند.... بعد بنشینید از بالای سر جنازه تان دنیارا تماشا کنید....... " بعضی از آدمها، قلب شما هستند .... ! "
طنیـــــــــــن
کسی دیوار های روح را با ناخن های شکسته می خراشاند ............ یا شاید ... دلتنگی هایش را با ذره ذره ی وجودش روی دیوار نقاشی میکند .... ! نمی دانم !
طنیـــــــــــن
قرار است در اتاقم زلزله ای با قدرت هشت ریشتر بیاید ... ! فردای دیروز ... تنها در اتاقم نشسته ام ، تمام شعرها یم را سوزانده ام ... و دارم آخرین شعرم را برای آتش زدن می نویسم ............................................
سبکی...گاهی فراموشم می شه... اصلا دارم؟!..
14 سال و 10 ماه و 30 روز و 47 دقيقه قبل