یـ ـک آدمـ ـ
میانه هاله ای / در اسارتی / اصلن بغضی / این قصه ها را نمی شود در چند واژه نوشت
یـ ـک آدمـ ـ
زلزله ها کار فروغ است و بس / هر چه که بستن دروغ است ُ بس / علیرضا آذر
یـ ـک آدمـ ـ
اصن نمیدانم باید نوشت یا ننوشت همین که میدانم بی چاره ام برای نوشتن کافی است
یـ ـک آدمـ ـ
لکنت نگیر میان لکاته گفتن به این شعر ها
یـ ـک آدمـ ـ
زمان می گذرد / کسی از پشت خاطره ها گذر می کند / میان مرور خاطرات سایه ای عبور می کند / میان هرجایی عبور / من و تو بی چاره ایم برای نوشتن
یـ ـک آدمـ ـ
خیالم مث همین تخت / از نبودنت یخ می زند
یـ ـک آدمـ ـ
به زور کشیدن یک نفس به اعماقت
یـ ـک آدمـ ـ
باید بروم مرگ را از دستان خدا بگیرم ... هنوز ، شاعر های بسیاری مانده که عاشق خودت نکردی ...! محمد رضا صالحی
یـ ـک آدمـ ـ
ای دوست ، ای برادر ، ای همخون
وقتی به ماه رسیدی
تاریخ قتل عام گلها را بنویس
فروغ فرخزاد
یـ ـک آدمـ ـ
تو محکومی / قدم هایت را به این شهر پس بده
یـ ـک آدمـ ـ
با بوسه هایت چه آسان مرا لبریز از شعر می کنی