یـ ـک آدمـ ـ
توهین نباشه / توی یه کارگاه شعری که میرفتم بهرنگ قاسمی یه نسبت غیر مستقیمی با ادمای اونجا داشت / از دوستانشون بود / فردای روزی که کتابش منتشر شد اوردیم کارگاه کتاب رو / با خوندن هر سطر این کتاب فقط افسوس خوردیم / همون لحظه یاد حرف یغما گلرویی افتادم که میگفت کتاب امروزه شده مث کارت پستال و اینجور چیزا که دست هر کسی یکی یه دونه است / افسوس و صد افسوس / قرار بود توهین نشه / ولی گاهی بعضی چیزا اونقد مهم میشه که چیزای دیگه از دست ادم در میره
یـ ـک آدمـ ـ
صدا های زیبا به گوش نمی رسد / مث سوختن
یـ ـک آدمـ ـ
باران / با این واژه ها مرا نمی توانی بشوری / کمتر دست به آسمان شو
یـ ـک آدمـ ـ
دلم واسه لپ تاپ می سوزه / وقتی به خاطر کیبورد دوست داریمش
یـ ـک آدمـ ـ
من نمیدونم گشت نامحسوس جاده ها چیکار میکنن / وقتی تو با این سرعت دور میشی و کسی چیزی نمیگه
یـ ـک آدمـ ـ
نگذارید ببارم / که نوح بودن به شما نمی آید
یـ ـک آدمـ ـ
حیف باران / که به این شهر می آید
یـ ـک آدمـ ـ
این همه تنگ نباش / من به ماهی تو نیستم