وی مثل وندتا اثری دیگر است از براداران واچافسکی یا همان خالقان ماتریکس که البته کارگردانی آنرا به یکی از شاگردان خود به نام جیمز مک تیگ سپرده اند.
برادران واچوفسکی در همه آثارشان ثابت کرده اند که به دنبال مفاهیم عمیق انسانی اند.
وی مثل وندتا شاهکاریست بی بدیل حتی در تاریخ سینما که در خصوص انقلاب یک آنارشیسم بر ضد حکومت دیکتاتور و فاشیست به تصویر کشیده شده.فیلمی که پس از تماشای آن مسیر زندگی بنده هم دچار دگرگونی های عظیمی شد!
در ابتدای یادداشتم این را بگویم که این فیلم بسیار پیچیده تر از چیزی است که من برایتان توضیح خواهم داد و بسیاری از داستانهای فرعی آنرا نمیدانم چگونه باید توصیف کنم.چون به گونه ای هستند که فقط و فقط با مشاهده قابل درکند.در این نوشته من بیشتر به داستان این شاهکار میپردازم و کمتر به نکات فنی و تکنیکال آن.
اگر بخواهم داستان این فیلم را در چندین خط شرح دهم اینگونه خواهد بود:
در سال ۲۰۲۰ انگلستان ، دختری جوان به نام ایوی (با بازی دیدنی ناتالی پورتمن) توسط مردی ماسک پوش ، به نام V (با بازی روانی کننده هوگو ویوینگ) از یک موقعیت مرگ و زندگی نجات پیدا می کند . V که شخصیتی عمیقا پیچیده دارد ، در نگاه اول مودب ، پر شور ، حساس و روشنفکر به نظر می رسد . مردی که خود را وقف آزادی مردم سرزمینش ، که توسط عده ای ارعاب و در واقع برده شده اند ، کرده است . وی همچنین تند و تیز ، انتقامجو ، تنها و خشن است . V در پی آزادسازی مردم انگلستان از فساد و ظلم دولت منحرف ، ستم رهبران منتخب مردم را محکوم می کند و آن ها را دعوت به شرکت در پارلمان سایه های پنجم نوامبر ، روز فاکس ، می نماید. روزی که در 1605 فاکس در تونل زیرین ساختمان پارلمان با 36 بشکه باروت دستگیر شد . وی با همکارانش نقشه ای برای انفجار در واکنش به دولت فاسد خود کشیدند . جاییکه که جیمز آی. فاکس و همراهانش دستگیر شده ، و محکوم به چهار شقه شدن گشتند و طرح آن ها برای تعویض حکومت مستبد هیچگاه به نتیجه نرسید. اما V با در بر داشتن روح مبارز نقشه فاکس ، پیمان می بندد که در سالروز وی در پنجم نوامبر ، ساختمان پارلمان را منفجر کند. ایوی همزمان با پرده برداشتن از گذشته ی اسرار آمیز V ، به حقایقی نیز در رابطه با خود و دلیل انتخابش برای همراهی V و به ارمغان آوردن آزادی و صلح برای اجتماع وحشت زده و فاسد پی می برد ...
فیلم با این جملات از زبان ایوی آغاز میشود که اتفاقا جملات کلیدی فیلم هستند:
به یاد آور،به یاد آور پنجم نوامبر رو...،باروت خیانت و نقشه رو.من دلیل باروت خیانت رو نمی دونم...شاید هم فراموش کردم...اما اون مرد رو چطور؟...من یادم میاد که اسمش گای فاکس بود...و میدونم در سال ۱۶۰۵ سعی کرد که ساختمان پارلمان انگلیس رو از بین ببره...اما واقعا کی بود؟...شبیه کی بود؟...به ما(مردم انگلستان)گفتند که هم خودش و هم خاطره اش رو فراموش کنیم...چون یک انسان میتونه اشتباه کنه...اون میتونه از بین ببره،میتونه بکشه یا فراموش بشه...اما ۴۰۰ سال بعد...یک عقیده هم میتونه دنیا رو عوض کنه...من شاهد عینی قدرت عقاید هستم...من مردمی رو دیدم که در این راه کشته شدن...و به خاطر دفاع از اون مردن...اما قادر نیستیم که عقیده ای رو ببوسیم،لمس کنیم یا آن را نگه داریم...عقاید خونریزی نمی کنند...درد آور نیستند...اونا به عشق وابسته نیستند...و این عقیده ای نیست که من اونو از دست بدم...این یه مرده...مردی که باعث شد من برای همیشه پنجم نوامبر رو به یاد بیارم...مردی که هیچوقت فراموشش نمیکنم...
از اینجا به بعد ما شاهد لندن سال ۲۰۲۰ هستیم.لندنی که توسط دولتی فاسد و زور گو و فاشیست به رهبریت آدام ساتلر(با بازی جان هرت) تاسیس شده و باعث ارعاب مردم شده و به آنها وعده امنیت میدهد،به شرطی که از دستورات او بی چون و چرا اطاعت کنند.شبها حکومت نظامی برپا میکند و معتقد است این ویروس خطرناکی که همه دنیا را فرا گرفته به جز انگلستان!به دلیل بی خدایی کشور های جهان است و با فریب مردم خود را راس نگاه میدارد...
تا اینکه مردی آزادی خواه به نام وی پدیدار می شود...مردی که با داشتن نقاب چهره گای فاکس،مردی که روز قتلش را روز شادی انگلیس اعلام کرده اند!قصد دارد به مردم بفهماند که این روز روز آزادیست و باید کاری کرد که دولت تا همیشه پنجم نوامبر را به یاد داشته باشد.در این راه او روزی ایوی را با خود همراه میکند و برای او توضیحاتی می دهد.
او اولین حرکتش را با منفجر کردن یکی از نماد های قدیمی دولت انگلستان شروع می کند.ساختمانی که فردا و برای جلوگیری از حرف های مردم،در تلوزیون دولتی اعلام میشود که این ساختمان را خود دولت تخریب و منفجر کرده چون میخواسته ساختمانی جدید بسازد و این کار را همراه موسیقی انجام داده تا مردم هم فیضی ببرند!
اندکی بعد وی با هک تلوزیون دولتی برای مردم توضیحاتی را می دهد.مثل اینکه:زمانی که چوب و چماق به جای صحبت استفاده شود،کلمات قدرت خود را حفظ میکنند و لغات معنی خود را پیدا میکنند.و برای کسانی که گوش شنوا دارند اعلام حقیقت است و حقیقت در این کشور ستمزده یک چیز کاملا غلط است و اینکه هنگامی شما آزادی اعتراض دارید که همانگونه که فکر میکنید و میبینید صحبت کنید و اینکه هزاران مشکل بوجود آمده که حل نشده و دولت مسئول است و اینکه ای مردم!ترس وجود شما را فرا گرفته.این مردم نیستند که باید از دولتشان بترسند بلکه دولت ها هستند که باید از مردمشان بترسند.
و اینگونه باعث ایجاد یک انقلاب درونی میان مردم می شود.مردمی که شرمسارند از انتخاب دولت فعلی و اکنون میخواهند بیاموزند که چگونه بر ترسشان غلبه کنند؟
وی مردم را دعوت می کند که برای همیشه ۵ نوامبر را با هم به یاد دولت آورند!
در خانه وی تمام نقشه هایش را برای ایوی تشریح می کند و اینکه قصد دارد کار ناتمام گای فاکس را در ۵ نوامبر امسال به فرجام برساند و آن هم انهدام پارلمان انگلستان است.او در پاسخ به این سوال ایوی که فکر میکنی با نابودی پارلمان این دولت است که از مردم می ترسد؟یک پاسخ فوق العاده می دهد:نابودی ساختمان یک سمبل است.منظور نابودی حکومت است و سمبل ها با حضور مردم قدرت پیدا می کنندسمبل ها به تنهایی بی مفهومند اما با حضور مردم نابودی یک ساختمان میتواند دنیا را تغییر دهد!
وی کم کم به انتقام های دیگری هم دامن می زند.او خود از قربانیان حادثه ای بوده که ۲۰ سال پیش دولت در آن ۱۰۰۰۰۰ انسان بی گناه را به دلیل داشتن نوعی بیماری در یک بیمارستان قرنطینه به آتش می کشد.و تنها کسی که زنده می ماند همین وی است!
و او حالا این انتقام شخصی را هم چاشنی کارش قرار می دهد و قصد دارد عاملان این فاجعه را که هیچگاه توسط دولت اعلام و مجازات نشدند را هم به قتل برساند.
کم کم دولت از عملیات وی احساس خطر می کند و با سخنرانی مردم را به وحدت علیه این تروریست دعوت می کند به آنها اعلام می کند که شما به ما نیاز دارید و برای اثبات این ادعا قیمت نفت و شکر را افزایش می دهد.
در این میان جایی ایوی به وی خیانت می کند و او را تنها میگذارد.اما اندکی بعد وی او را پیدا می کند و با شکنجه های ساختگی باعث می شود ایوی که همیشه می گفت که هیچگاه ترسم نمیگذارد برای عقیده ام مبارزه کنم،از این ترس رهایی یابد.
وی در اقدامی مردم را متقاعد میکند که بر ترسشان غلبه کنند و برای همه مردم شهر شنل و نقاب گای فاکس را آنهم برای مبارزه ارسال میکند.
کم کم بازرس فینچ(با بازی زیبای استیفن ری)که خود از عمال دولت است اما کمی با بقیه تفاوت دارد،به سر نخ هایی از هویت وی دست پیدا می کند و درپی آنها متوجه می شود که دولتی که برایش کار میکند عامل بسیاری از جنایاتی است که ضد مردم صورت گرفته.
و میان سران مملکت تفرقه به وجود می آید و وی با استفاده از این تفرقه،با کریدی که در واقع وزیر جنگ انگلیس است و از همه بیشتر مورد اهانت و فشار ساتلر است،معامله ای میکند:من خودم را تسلیم می کنم به شرطی که تو هم ساتلر را به من تحویل دهی.
سر انجام ۵ نوامبر سر می رسد.وی قطاری حاوی مواد منفجره را آماده رفتن بسوی ساختمان پارلمان می کند.
اما پیش از آن خود نزد کریدی می رود و معامله انجام می شود.ساتلر توسط کریدی به قتل می رسد.
حالا نوبت وی است که خود را به آنها تسلیم کند و چهره اش را نشا دهد.اما این کار را نمیکند و تا آخرین قطره خونش در حالیکه تعداد زیادی گلوله با او اصابت کرده،سرانجام همه نیروهای کریدی و خود او را به قتل می رساند.
در لحظه ای که موعد مرگ کریدی فرا می رسد،او از وی می پرسد که چرا با این همه گلوله ای که خوردی نمیمیری،و پاسخ وی اینست:
پشت این ماسک نیروی دیگه ای وجود داره...زیر این ماسک عقیده وجود داره آقای کریدی...و اعتقادات با گلوله ثابت نمیشه...
سر انجام وی نیز کشته می شود و از ایوی میخواهد که جسد او را هم در قطار قرار دهد و به سمت پارلمان بفرستد تا منفجر شود.
همه مردم شهر نیز با پوشیدن لباس و بر چهره زدن نقاب فاکس،به خیابان ها می ریزند و سپاهیان حکومت که برای قلع و قمع آنان مامور شده بودند،چون دستوری دریافت نمیکنند عقب نشینی میکنند.
در انتها ایوی این کار را انجام میدهد و وی به آرزوی ۲۰ ساله اش می رسد.
فینچ از راه میرسد و از ایوی می پرسد،چرا این کارو میکنی؟و ایوی چه زیبا پاسخ می دهد:چون اون راست میگفت...این کشور به چیزی بیشتر از یه ساختمان نیاز داره...به امید...
و در انتها در پاسخ به اینکه اون کی بود؟پاسخ می دهد:اون ادموند دانتس،پدر من،مادر من،برادر من،دوست من،و حتی خود شما بود!
فیلم پر از جلوه های بصری زیباست و چشم تماشاگر را می نوازد.
فیلمنامه بی نقص واچوفسکی ها،کارگردانی عالی مک تیگ،اکت قوی،به خصوص در مورد بازی هوگو ویوینگ و ناتالی پورتمن و جان هرت،همه و همه از این فیلم یک شاهکار می سازند.
خلاصه داستان: در سال ۲۰۲۰ در انگلستان یک رهبر فاشیست به اسم آدام ساتلر بر مردم حکومت می کند که معتقد است مردم به آزادی احتیاج ندارند و تنها کا[!]ت در آرامش باشند. در همین زمان فرد مرموزی با اسم مستعار وی (V) تصمیم می گیرد با این نظام استبدادی مقابله کند. او که یک نقاب پلاستیکی بر چهره دارد جان دختری به اسم ایوی را که مورد حمله اراذل و اوباش قرار گرفته نجات می دهد و سپس از او می خواهد که در این راه او را یاری دهد اما ایوی از برخورد حکومت هراس دارد زیرا تلاشهای گسترده آنها برای کشف هویت واقعی وی آغاز شده است.
خیلی سلیقه ای ِ دیدن این فیلم!
یه تیپ ِ خاصی از آدما فقط از این فیلم خوششون میاد! اوناییکه شعر میگن مخصوصا...
ممکنه ببینید بگید چه چرت! یا ببینید و مثل ِ من بگید خیلی زیبا بود..
دیالوگ های قشنگی داره این فیلم...
درباره یه شاعر ِ خیلی معروف ِ که بعد از مرگش یه شعر ازش میمونه
و سوال درباره مخاطب ِ اون شعر توی ذهن ِ بقیه!
قشنگترین قسمتاش قسمت ِ برگشتن ِ همسر سابقش ِ که خیـــلی خوب بود!
خب خب الوعده وفا ! دقیقا هفته پیش بود که طبق قرار قبلی مون اولین فیلم گروهو @یـ ـک آدمـ ـ معرفی کرد، نمی دونم که چند نفرتون فیلمو دانلود کردین و دیدین و یا چند نفر قبل از اینکه ما معرفیش کنیم دیده بودینش، اما این پست برای همه اوناییه که یکبار این فیلمو دیدن ! خوشحال می شیم هر نظر و نقدی شخصی که درباره فیلم دارید رو با هم به اشتراک بذاریم ...
@nimino با مراجعه به گروه میتونی توضیحاتی در مورد فیلم به دست بیاری / مثلن اینکه فیلم نامه براساس هفت گناه کبیره تمام ادیان ساخته شده
ولی خب فیلم سون / هفت انسان به هفت شکل حیوانی و وحشت بار محکوم به مرگ میشن / ما داریم از یک دنیای وحشت ناک حرف میزنیم در حالی که هیچ تصویر و چهره ای از شهر رو نمی بینیم / با فضای شهر آشنا نیستیم / غریبیم و محبوس توی اطاق ها //// ما همین هفت انسانیم / اگه خوب خودمون رو نگاه کنیم دست کم سه تا چهار از این گناه ها در وجود ما ادما هست ...
لذت بردم / همین ...
فیلم محشری بود ... ادعایی راجع به فیلم دیدن یا انتقاد حرفه ای ندارم ... فقط میتونم بگم تا فیلمو دوبار نبینی هیچی نمیفهمی ... شایدم من اینجوریَم
مرسی زیبا بود ...
فینچر در پرداخت چنین فضایی از نور كم رنگ و تیره، لباس هایی بدون طراوت و شادابی و اشیاء خاك گرفته و صحنه های كشف جنایت به خوبی استفاده می كند. حتی آنجا كه می خواهد كورسویی از امید را در مقابل چشمان تماشاگر به تصویر بكشد. در صحنه خانه میلز كه به یمن حضور همسری خوب و مهربان، قرار است زندگی رنگی با نشاط بیابد، نه تنها از رنگ های بی نشاط و مات استفاده می كند، همچنین چند بار از لرزش ساختمان به دلیل عبور مترو بهره میگیرد تا به مخاطب یادآوری كند كه زندگی در این شهر چقدر سست و بی ثبات است.
مردم هدفی جزگذران همین زندگی لرزان ندارند. زندگی آلوده به روزمرگی و گناهی، كه خالی از هرگونه معنویت، تغییر و قهرمان باشد. سامرست در رستوران به میلز می گوید: مردم در اینجا قهرمان نمی خواهند. فقط می خواهند غذایشان را بخورند و زندگی كنند.
به همین دلیل دو شخصیت متفاوتی كه از این زندگی ناراضی اند به دنبال جایی دیگر می گردند؛ تریسی كه تنها نماد عاطفه ورزی در فیلم است، با سامرست - با آن نگاه های خسته و بی حوصله - كه از جامعه ای بی فضیلت به تنگ آمده، به راننده تاكسی كه از او می پرسد كجا میروی؟ پاسخ میدهد: جایی دور از اینجا.
از سوی دیگر هفت فیلمی است درمورد به عزا نشستن انسان مدرن در مرگ زندگی. انسانی كه بدبینانه ناظر سپری كردن عمر خویش است و همچنان از زندگی می هراسد. اگرچه فیلم انگیزه قاتل و تصویر كردن جنایت ها را موعظه انسان ها در مورد گناهان كبیره ای چون؛ شكم بارگی، طمع، تبنلی، خشم، غرور، شهوت و حسد عنوان می كند اما رویكرد آن به رهایی آخرالزمانی انسان، ناامیدانه و غیرقابل پذیرش است.
قاتل به حكم وظیفه ای كه از سوی قدرتی برتر بر عهده اش گذارده شده، گناه هر كسی را به خودش باز میگرداند - جمله ای كه در آخرین صحنه ها در ماشین به میلز میگوید - چرا كه گناه انسان را از ایمان دور می كند.
فنیچر به همراه قاتل، ابتدا با جنایت های تكان دهنده و سپس با جملات فیلسوفانه پایان فیلم كه در دهان قاتل می گذارد، قصد دارد كه شوكی به وجدان خوابیده انسان های خطاكار وارد كند تا از گناه پرهیز كنند. اما تصویری از انسانی با ایمان اراه نمی كند.حتی آن شخصیت هایی را كه به عنوان نقطه امید و مهر در جامعه مطرح می كند، خود دچار اضطراب و سردرگمی هستند.
گذشته از آن، این شخصیت ها جلوه ای از انسان با ایمان نیستند بلكه راهی برای به تعادل رسیدن انسان مدرن در جامعه اراه می كنند كه البته كامل نیست. به عنوان مثال شخصیت سامرست كه انسانی منظم، عمیق و موفق را تصویر می كند خود از زندگی ناراضی است. او اگرچه نمی تواند درجامعه ای زندگی كند كه جنایت در آن امری معمولی قلمداد می شود اما به میلز توصیه می كند كه عادی باشد و درصدد اصلاح جامعه و مردم برنیاید. انسان مدرن باید جامعه را به صورت سبدی از جنایت، گناه، تزلزل، مادیگرایی، اومانیسم و یا حتی نظمی كسالت آور بپذیرد و تحمل كند. این رویه ای است كه خود او برگزیده است تا بتواند زندگی كند: من با مردم همراهی می كنم. اما خود او نیز در پایان از این نظم ظاهری به ستوه آمده و بر علیه آن می شورد. در صحنه های آخر فیلم او مترونوم كنار تختخوابش را كه نمادی از نظم خشك و بی معنای زندگی مدرن است با خشم به وسط سالن پرتاب می كند و می شكند.
سامرست در واقع تضاد انسان مدرن را با زندگی اش تصویر میكند. زندگیی كه با نگاهی خسته گذشت لحظات آن را با لحظه شمار شاهد است. نگاه سامرست دردآلود، خسته و غمبار است و حكایت از زجری می كند كه او در طول زندگی اش از چشم بستن بر این حقیقت كشیده است كه: جنایت امری عادی است و باید برای زندگی بی خیال چشم از بر آن فرو بست. این یگانه راهی است كه برای زندگی فرا روی انسان مدرن قرار دارد.
نكته قابل توجه دیگر در فیلم استفاده از عدد هفت است. هفت در فرهنگ ها و آیین های مختلف رمز و رازی مقدس و اسطوره ای دارد و در برخی فرهنگ ها معنایی شیطانی پیدا می كند. در فیلم هفت گناه كبیره وجود دارد كه به هفت قتل و جنایت منتهی می شود. اتفاقات در هفت روز می افتد، هفت روز آخر یك عمر كار یك انسان. همچنین هفت روز اول كار دیگری. وعده نهایی سه شخصیت اصلی فیلم هم ساعت هفت تعیین می شود.
در پیدا كردن معنایی برای این هفت ها می توان در میان اسطوره ها و نمادهای فرهنگی، از خلقت هفت روزه دنیا تا درب های هفتگانه بهشت پیش رفت. اما آنچه صریح تر به ذهن می آید آن است كه گویی این هفت روز، هفت مرحله ای است كه آدمی باید برای دگرگون شدن و یافتن دركی عمیق تر از زندگی اش طی كند. دركی كه فنیچر تلاش دارد مخاطب را به آن رهنمون شود.
گویی هفت روز نماد گام های تحول انسان اند در راهی كه به دشواری از جهنم گناه اعمال فرد، به بهشت پاكی و تطهیر می رسد. فنیچر در این مراحل تماشاگر را با تحول میلز همراه می كند. میلز این جهانی نیست و نمی تواند همچون سامرست با واقعیات كنار بیاید و مصاب این زندگی را تحمل كند. او نه تنها بلندپرواز، رویایی و جسور است. همچنین بر اعصاب و خشم خود كنترلی ندارد. اگر به این تحول دست یابد قادر خواهد بود در این دنیا زندگی كند و بماند. اما او خیلی دیر به درك این مسئله می رسد. در فیلم درست بعد از كشتن جان دو سنگینی این دگرگونی را در چهره او می بینیم اما در فیلمنامه اصلی قسمتی هست كه در فیلم حذف شده است. دو هفته بعد از كشتن جان دو نامه ای از میلز به سامرست می رسد كه در آن اعتراف می كند: در مورد همه چیز حق با تو بود. این تأكیدی است بر معرفتی دیرهنگام كه در میلز به وجود آمده است.
اما فینچر به این راحتی تماشاگر را رها نمی كند. وی از همان آغاز ذهن مخاطب را با جنایت های فجیع و مقتولینی كه مستحق چنین سرنوشتی بوده اند درگیر می كند. شهری آلوده را تصویر می كند كه زندگی در آن مردگی است. جایی كه هیچ امید و آرزویی را برنمی انگیزد. روح مهربانی و عطوفت- تریسی- را به دست قاتل می كشد. سپس تماشاگر و میلز را در قضاوتی سخت در مقابل نفس خود با قاتلی دست بسته روبرو می كند.میلز و مخاطب می دانند كه جان دو انسانی عادی است- اگرچه گناهكار و قاتل است- سخنی كه سامرست در رستوران به میلز گفته است. همچنین میلز با هدف قرار دادن او خود در وضعیت قاتل قرار می گیرد و درواقع با خشمش خود را نابود می كند.
دو راهه ای كه میلز با آن درگیر است از یك سو به گناه، نابودی، و ارضای نفس و درنهایت به جهنم می رسد. از سوی دیگر به بهشت، آرامش نفس و كنترل خشم می رسد. اما بهشتی كه با گذشتن از انتقام در آن می توان به آرامش رسید كجاست؟ جایی كه از آغاز فیلم آن را دنیایی سیاه دیده ایم و سامرست هم كه با قواعد آن آشنا و در آن موفق بوده است از آن خسته شده است. درواقع فینچر میلز را بین جهنم زندگی و جهنم الهی معلق می گذارد. تا درنهایت با وسوسه جان او را بكشد و تماشاگر را تا همیشه با ناكامی در پاسخ این سؤال رها كند كه؛ برنده كیست؟
از سوی دیگر میلز در صحنه آخر با شلیك گلوله ها رو به دوربین، تیر خلاص را به تماشاگر میزند، تا این اندیشه را كه همه انسان ها گناهكار و محكومند در ذهن او تثبیت كند. اندیشه ای كه در طی داستان با جنایاتی به قصد موعظه به مخاطب گوشزد شده است.
فیلم سه شخصیت میلز، سامرست وجان دو را به عنوان محورهای اصلی روایت پرداخت می كند و از ورای تقابل و كنش های میان آنها ماجرا را پیش می برد.
در این میان تضاد و تقابل شخصیت دو كاراگاه كاركردی اساسی تر می یابد. فینچر این تضاد را در شرایط فیزیكی، نوع زندگی، تفاوت در اندیشه، شیوه رفتار، روش برخورد با حل معماهای جنایی و حتی میزان سنی كه برای بازی بازیگران در این نقش ها اراه شده است، به تصویر می كشد.
به عنوان مثال سامرست كاراگاهی پیر، مجرد، سیاه پوست با موهایی مجعد و در هفته آخر دوران خدمت خود است. درحالی كه میلز كاراگاهی جوان، متأهل، سفیدپوست با موهایی صاف و در هفته اول خدمت خود در آن شهر است. اولی شخصیتی آرام، عمیق، كم حرف، منظم و اهل مطالعه و دقت دارد كه این نظم را می توان در چیدن وسایل و دكور منزل او به تماشا نشست. اما دومی شخصیتی شلوغ، جسور، سطحی، پرحرف، بی نظم و به دور از مطالعه دارد كه این را می توان از زندگی به هم ریخته و نامرتب او فهمید.
بازیگران نیز برای ارائه نقش ها از خصوصیات شخصیت ها به خوبی استفاده كرده اند. «براد پیت» در نقش میلز، با حركاتی شتاب زده و عجولانه نقشی پر تنش را اراه می كند. اما بازی او در مقابل بازی «مورگان فریمن» كه در نقشی آرام با میزانسن های كم تحرك ظاهر شده است مجالی برای بروز نمی یابد. فینچر در ایجاد تفاوت بین دو شخصیت تا آنجا پیش می رود كه سلاحی سرد و بی صدا را در دست سامرست آرام قرار داده و سلاحی گرم و پر سر و صدا را در اختیار میلز عجول و شلوغ. گویی اسلحه ها نمادی از حضور آن دو در عرصه زندگی و اندیشه اند.
این تضادها نه تنها باعث كنش و واكنش بیشتری در داستان می شود بلكه ذهن تماشاگر را با این پرسش درگیر می كند كه كدامین روش در به دام انداختن قاتل موفق تر خواهد بود؟ و همین نكته ناخودآگاه ذهن را به عطش سیری ناپذیر دنبال كردن ماجرا وامی دارد.
در این میان شخصیت قاتل كاركردی دوگانه دارد. از یك سو همچون ناظری آگاه، صبور و با دقت چنان حضور دارد كه گویی هیچ خطایی از چشمش دور نمی ماند. سر بزنگاه سر می رسد و مجرم را با پیامد خطایش رودررو می كند. با حضوری این چنین، جایگاه منتخبی آسمانی را می یابد كه گویی وظیفه اش ارشاد، موعظه و هشدار است. او در صحنه آخر می گوید: كارهایی را كه من كردم مردم به زحمت می توانند درك كنند اما نمی توانند انكارش كنند.
از طرف دیگر جان دو با آن صلیب سرخ رنگ در خانه اش كه گویی آتش از آن زبانه می كشد، لباس سرخ رنگش در دل آن صحرا و گناه حسد كه به آن اعتراف می كند، تجلی مسلم شیطان است. چرا كه شیطان هم به واسطه حسادت به انسان تلاش می كند تا او را از جایگاهش در بهشت پایین بكشد. جان دو نیز درنهایت میلز را به اعمال خشونت و گرفتن انتقام وامی دارد و زندگی او را تباه می كند.
فیلم هفت ویژگی های یك فیلم نوار مدرن را با تصاویری سیاه و تیره و قهرمان هایی بدبین نسبت به جامعه و گریزان از مردم به خوبی یدك می كشد. فینچر از تمامی امكانات ممكن استفاده كرده و فیلمی اعجاب انگیز اراه كرده است. فیلم با فیلمبرداری داریوش خنجی جلوه های بصری زیبایی یافته است و در اكثر جنبه ها فیلمی كم نظیر است كه تماشای آن حتی پس از گذشت چند سال از سیمای جمهوری اسلامی جای بسی خوشبختی است.
قابل ذكر است كه فیلم در زمینه تدوین نامزد اسكار گردید اما موفق به كسب آن نشد.
تعریف در فرهنگ لغت: نام مؤنث، مشتق از واژهی لاتین Luxuria به معنای هرزگی، هوسرانی، شهوترانی
تعریف کلیسای کاتولیک: تمنای مفرط نسبت به لذات جنسی. این تمنا و رفتار متعاقب آن هنگامی مفرط محسوب میشود که در خدمت اهداف الهی نباشد؛ یعنی تقویت عشق متقابل میان زن و شوهر، و آوردن فرزند. بر خلاف فرمان ششم از ده فرمان است (گناه بیعفتی را مرتکب نخواهی شد)
از نظر هنری کیسینجر: هیچ چیز شهوتآورتر از قدرت نیست.
دائو دِ جینگ میگوید: روح حساس و جسم حیوانی را یکجا نگه دارید تا از هم جدا نشوند.
نیروی حیاتی را مهار کنید تا بار دیگر به نوزادی مبدل شوید.
اگر تخیلات اسرارآمیز را از خیال خود برانید، آنگاه بیآشوب میشوید.
خود را پاک کنید و برای رازها به دنبال پاسخهای روشنفکرانه نباشید.
وقتی حس تشخیص به چهار گوشهی ذهن نفوذ کند، نخواهید شناخت آنچه را زندگی میبخشد و زندگی را حفظ میکند.
آنچه زندگی میبخشد، مدعی مایملکی نیست. سود میرساند، اما در تمنای سپاس نیست. فرمان میدهد، اما در جستجوی اقتدار نیست. این همان است که به آن میگویند (کیفیت اسرارآمیز)
تعریف در فرهنگ لغت: نام مؤنث، از واژهی لاتین Ira به معنای غیظ، خشم، غضب، خروش، میل به انتقام.
تعریف کلیسای کاتولیک: خشم فقط بر دیگران وارد نمیشود، بلکه اگر کسی بگذارد نفرت در قلبش بذر بپاشد، خشم میتواند نصیب خودش شود. در این صورت اغلب کار فرد به خودکشی میرسد. باید بپذیریم که مجازات و اجرای آن با خداست.
در موسیقی پاپ برزیلی: مادام که توانی در قلبم هست، چیز دیگری نمیخواهم جز انتقام! انتقام! انتقام! به سوی قدیسان فریاد برمیآورم: باید بغلتید همچون سنگهایی که بر جاده میغلتند، بیآنکه هرگز مکانی برای آرمیدن داشته باشید. (لوپیسینو رُدریگز)
از زبان ویلیام بلیک: از دست دوستم عصبانی بودم، به او گفتم و خشمم رفت. از دست دشمنم عصبانی بودم، به او نگفتم و خشمم بیشتر شد.
پندی از دائو دِ جینگ: تمام جنگافزارها، ابزارهای شر هستند و مطلقاً به کار شاه خردمند نمیآیند. او فقط هنگامی از این جنگافزارها استفاده میکند که ضرورت ایجاب کند. او آرامش و آسودگی را ارج مینهد؛ پیروزی با زور جنگافزارها را نمیخواهد.
لازم دانستن جنگافزارها، علامت آن است که انسان از کشتن انسانهای دیگر لذت میبرد، و آنکه از کشتن لذت میبرد، سزاوار حکومت بر یک امپراتوری نیست.
وقتی میخواهیم کسی را ضعیف کنیم، نخست باید به او قدرت بدهیم. اگر بخواهیم شکستش بدهیم، نخست باید بلندش کنیم. اگر بخواهیم محرومش کنیم، نخست باید هدایایی به او بدهیم. این را بصیرت محیلانه مینامند.
اینگونه است که فروتن و ضعیف، بر قلدر و نیرومند غلبه میکند
تعریف در فرهنگ لغت: نام مؤنث، از واژهی لاتین gula. پرخوری و پرنوشی بیش از حد، ولع، حرص.
تعریف کلیسای کاتولیک: میل مفرط به لذات وابسته به خوراک یا آشامیدنیها. انسان باید از غذاهایی که برای سلامت مضر است، اکراه داشته باشد. انسان نباید بیش از همراهانش به غذا توجه و میل نشان دهد. مستی سبب زوال شعور میشود و گناهی کبیره است.
از نظر پیتر دِ وریس : شکمپرستی بیماری است؛ به معنای آن است که چیزی از درون ما را میبلعد.
پندی از دائو دِ جینگ: سی پره به هم متصل میشوند و چرخی را میسازند. اما فضای خالی درون چرخ است که امکان اتصال آن را به ارابه میدهد. جامی از سفال بسازید. اگر فضای خالی داخل سفال نباشد، جام به کاری نمیآید. اتاق بدون فضای خالی در و پنجره قابل استفاده نیست.
میتوان شیای ساخت، اما فضای خالی درون شیء است که آن را مفید میکند.
تعریف در فرهنگ لغت: از واژهی لاتین invidia. آمیزه درد و خشم؛ احساس عدم رضایت از خوشبختی و موفقیت فرد دیگر؛ میل به داشتن آنچه دیگران دارند.
تعریف کلیسای کاتولیک: بر خلاف فرمان دهم است (تو چشم به خانه همسایهات نمیدوزی). نخستین بار در سفر آفرینش کتاب مقدس، در داستان قابیل و برادرش هابیل ظاهر میشود.
از نظر جُوانی پاپینی نویسنده: بهترین انتقام از آنهایی که میخواهند من به پستی کشیده شوم، این است که تلاش کنم به قله بلندتری پرواز کنم. شاید بدون انگیزه کسی که میخواهد روی زمین بمانم، انگیزه زیادی برای بالا رفتن نداشته باشم. فرد واقعاً خردمند از این هم پیشتر میرود: از بدنامی خودش برای ویرایش بهتر تصویرش و حذف کردن سایههایی که نور بر صورتش ایجاد کرده استفاده میکند. بدین ترتیب، فرد حسود بی آنکه بخواهد، همکار تکامل او میشود.
تعریف در فرهنگ لغت: نام مؤنث، از واژهی لاتین Prigritia. کراهت از کار، کاهلی، تنآسایی .
تعریف کلیسای کاتولیک: تمامی موجودات زندهای که میجنبند، باید نان روزانهشان را با عرق جبین به دست آورند و همواره به فکر نتایج سهل و فوری نباشند. تنبلی یعنی فقدان تلاش جسمی یا معنوی، که روح را به انحطاط میکشد و منجر به اندوه و افسردگی میشود.
جامعهشناسی تنبلی: کسی که بیش از حد کار میکند و هم کسی که حاضر نیست کار کند، رفتار مشابهی دارند، میخواهند از مشکلات ذاتی انسانها فرار کنند، نمیخواهند درباره حقیقت و مسئولیتهای زندگی طبیعی فکر کنند.
از نظر آیین بودا: بنا به سنت، تنبلی از اصلیترین موانع بیداری روح است. به چند شکل تجلی مییابد: تنبلی در رفاه، که باعث میشود همواره یک جا بمانیم. تنبلی دل، وقتی احساس یأس و بیانگیزگی میکنیم. و تنبلی تلخی، وقتی هیچ چیز برایمان مهم نیست و دیگر بخشی از این دنیا نیستیم.
پندی از دائو د جینگ: سالک خودش را با راه تطبیق میدهد. انسان درستکار با تقوا سازش میکند. آن که چیزی از دست میدهد، با فقدان سازش میکند. راه با شادی میپذیرد کسی را که با راه سازش میکند. تقوا انسان درستکار را میپذیرد. آن که تسلیم فقدان شود، فقدان او را جذب خویش میکند.
پس، در پایان سال 2007: اغلب از خود میپرسیم: شوق و الهام از کجا میآید؟ شور زندگی کجاست؟ این همه تلاش به زحمتش میارزد؟ تمام سال سعی کردم مرزهایم را پشت سر بگذارم، روزی خانوادهام را تأمین کردم، رفتار خوبی داشتم، اما باز هم به جایی که میخواستم نرسیدم.
رزمآور نور میداند که بیداری فرایندی طولانی است و باید مراقبه را با کار متعادل کرد برای رسیدن به مقصد. آنچه او را متحول میکند، تأمل بر آنچه به دست نیاورده نیست: این پرسش بذر انفعال و بیکنشی را در خود دارد. بله، شاید همه کار را درست انجام داده باشیم و نتیجه ملموس نباشد، اما مطمئنم که نتایجی در کار است. به یقین در مسیر مشخص خواهد شد، به این شرط که الان تسلیم نشویم.
مردادی ــه
13 سال و 1 ماه و 23 روز و 10 ساعت و 58 دقيقه قبلآره
13 سال و 1 ماه و 23 روز و 10 ساعت و 57 دقيقه قبل#مُردادیا ...
13 سال و 1 ماه و 23 روز و 10 ساعت و 55 دقيقه قبل