SaMyaR
♥ حال درخت سروی را دارم که سال ها در برابر طوفان های سهمگین ایستاد اما وقتی دل به نسیمی داد شکست♥ ♥ ♥
SaMyaR
باران که می بارد ؛ یکی باید باشد که به تو زنگ بزند و بگوید چترت را برده ای ؟ یکی که نگرانت باشد حتی نگران اینکه زیر باران به این لطیفی خیس شوی … یکی باید باشد که دست بکشد توی سرت و آب ها را کنار بزند … اما چند وقتیست که باران دارد می بارد و کسی به من نگفته چترت را برده ای ؟ و کسی نبوده که دست بکشد توی موهایم … اصلا همه ی اینها بهانه ایست که وقتی باران می بارد یکبار دیگر یاد تو بیفتم …
SaMyaR
همه گفتن:عشقت داره بهت خیانت می کنه گفتم:می دونم گفتن:این یعنی دوستت ندارها گفتم: می دونم گفتن:احمق یه روز میذاره میره تنها میشی ... گفتم:می دونم گفتند:پس چرا ولش نمی کنی گفتم:این تنها چیزیه که نمی دونم.............!
SaMyaR
من به اندازه چشمان تو غمگین ماندم و به اندازه هر برق نگاهت نگران ، تو به اندازه تنهایی من شاد بمان
SaMyaR
در حسرت دیدار تو ام گفتم تا بدانی / از من تا تو صد سال راه است و جدایی / حال شب است و غم و تنهایی / افسوس که نیست برایمان هیچ راه وصالی
SaMyaR
من دیوانه نیستم فقط کمی تنهایم همین! چرا نگاه می کنی؟ تنها ندیده ای؟ به من نخند من هم روزگاری عزیز دل کسی بودم…
SaMyaR
فقط رفت بدون کلامی که بوی اشک دهد … فقط رفت بدون نگاهی که رنگ حسرت داشته باشد … فقط رفت … فقط رفت و من شنیدم که توی دلش گفت : راحت شدم … . . دلم خوش بود : اگرچه دستانش در دستانم نیست ، دلش که با من است !!! وقتی دلش با من است یعنی تمام او از آن من است … اما حالا نه دستانش در دستانم هست نه دلش با من ! چقدر سخت است تحمل اینکه به یکباره تهی شوی از او … . . مدتهاست نه به آمدن کسی دلخوشم نه از رفتن کسی دلگیر ؛ بی کسی هم عالمی دارد …
SaMyaR
نفسهايم بي تو بوی خاکسترسيگار پيرمردی راميدهد که به جوانى از دست رفته اش می انديشد و اشک میریزد،امانه!!؛ انگار درنبودنت پيرتر ازپيرمردی شده ام که درزيرسايه عصايش نشسته وباخدايش حرفهادارد...
SaMyaR
بيچاره من ، که باز به دامان آرزو سر مي نهـم که بشنوم آهـنـگ ديگـرت اما هـنـوز ، که مي خـوانـي ام به نـازمي بـيـنـمـت هـنـوز ، که مي راني ام به خـشـم من مانـده بـر دريچهً ايـن چشم ناشناس چـون دزد آشـنـا که بکاود ز روزنيشـايـد چـو نـور ماه ، درآيم به خوابگاه بـيـنـم که در سـيـاهـي شـب ، خـيـره بـر مـنـي
SaMyaR
امروز معلم عشق گفت : دو خط موازی هیچگاه به هم نمیرسند ! مگر اینکه یکی از آنها خود را بشکند . گفتم : من خودم را شکستم پس چرا به او نرسیدم ؟ لبخند تلخی زد و گفت : شاید او هم به سوی خط دیگری شکسته باشد
SaMyaR
بچه هااااا! یکی بود............ هنوزم هست!!!!!!!!!!
SaMyaR
.❤.....❤.....❤.....❤.....❤.....❤.....❤اغوش گرمم باش بگذار فراموش كنم لحظه هايي را كه در سرماي بي كسي لرزيدم.
SaMyaR
قیافه ام تابلو شده بود !گفتن : چی میکشی ؟گفتم : زجر !گفتن : نه یعنی چی مصرف میکنی ؟گفتم : زندگی … !