SaMyaR
♥ حال درخت سروی را دارم که سال ها در برابر طوفان های سهمگین ایستاد اما وقتی دل به نسیمی داد شکست♥ ♥ ♥
SaMyaR
قاصدك ! هان ! چه خبر آوردي ؟ از كجا ؟ .. وز كه خبر آوردي ؟ خوش خبر باشي .. اما ، اما ؛ گرد بام و در من - بي ثمر مي گردي ! انتظار خبري نيست مرا . - نه ز ياري ، نه ز ديار و دياري ، باري ! برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس ، برو آنجا كه تو را منتظرند ، قاصدك ! در دل من ، همه كورند و كرند ! دست بردار ازين در وطن خويش غريب .. قاصد تجربه هاي همه تلخ ؛ با دلم مي گويد : كه دروغي تو ، دروغ .. كه فريبي تو ، فريب .. قاصدك ! هان ! ولي ... آخر ... اي واي ! راستي ؛ آيا رفتي با باد ؟ با توام ، آي ! كجا رفتي ؟ آي ! راستي ؛ آيا جايي خبري هست هنوز ؟ مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟! - در اجاقي - طمع شعله نمي بندم - خردك شرري هست هنوز ؟! قاصدك ! ابرهاي همه عالم شب و روز ، در دلم مي گريند.
SaMyaR
شیشه ای میشکند... یک نفر میپرسد که چرا شیشه شکست؟ یک نفر میگوید: شاید رفع بلاست, دیگری میگوید:شیشه را باد شکست؟ دل من سخت شکست,هیچ کس هیچ نگفت! ازخودم میپرسم:ارزش قلب من از شیشه یک پنجره هم کمتر بود؟!!!!
SaMyaR
با احتیاط بخوانید !!
سطح متن ها" لغزنده " ست
بس که من ......
سطر به سطر " باریدم" و نوشتم .... !!!
SaMyaR
این شب ها چشم های من خسته است گاهی اشک ، گاهی انتظار این سهم چشم های من است
SaMyaR
ببین اندام تنهاییم را که در لحظه های خاکستری در انتظار طلوع خورشید است
SaMyaR
در حضور واژه های بی نفس صدای تیک تیک ساعت را گوش کن شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی
SaMyaR
مینویسم نامه و روزی از اینجا میروم با خیال او ولی تنهای تنها میروم در جوابم شاید او حتی نگوید “کیستی ؟” شاید او حتی بگوید “لایق من نیستی” مینویسم من که عمری با خیالت زیستم گاهی از من یاد کن ، حالا که دیگر نیستم
SaMyaR
زندگي به من آموخت چگونه اشك بريزم. ولي نياموخت چگونه سرازيرش كنم. زندگي به من آموخت چگونه دوست داشته باشم . اما نياموخت چگونه فراموشش كنم. اگر انسان زندگي را دوست داشت هرگز در آغاز تولد نمي گريست
SaMyaR
زندگي مثل پيانو است ، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها . اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي