SaMyaR
♥ حال درخت سروی را دارم که سال ها در برابر طوفان های سهمگین ایستاد اما وقتی دل به نسیمی داد شکست♥ ♥ ♥
SaMyaR
نهایی قشنگترین حس دنیاست چون برای داشتنش نیاز به “هیـــــچکـــــس” نداری !
SaMyaR
همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود نوبت به او رسید : "دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟ گفت: می خواهم به دیگران یاد بدهم، پس پذیرفته شد! چشمانش رابست، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است. باخود گفت : حتما اشتباهی رخ داده است! من که این را نخواسته بودم؟! سالها گذشت تا اینکه روزی داغ تبر را روی کمر خود احساس کرد ، با خود گفت : این چنین عمر من به پایان رسید و من بهره ی خود را از زندگی نگرفتم! با فریادی غم بار سقوط کرد و با صدایی غریب که از روی تنش بلند میشد به هوش آمد! حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود!
SaMyaR
غضنفر و حیف نون با هم تو موزه یه مومیایی میبینن:حیف نون : از باندپیچی های این مومیایی میشه فهمید که در اثر تصادف با یه کامیون کشته شده !غضنفر: آره نشون به اون نشون که شماره پلاکشم (1760 ق.م) بوده !!!
SaMyaR
ای کاش قانون تمام دوستی ها این بود، یا رفاقت تعطیل ، یا جدایی هرگز...
SaMyaR
دزدی لباسی را دزدید و به بازار برد و به دست دلال داد تا بفروشد. لباس را از دلال دزدیدند و دزد دست خالی نزد دوستانش برگشت. پرسیدند لباس را به چند فروختی؟ گفت: به همان قیمت که خریده بودم !!