می رسد یک روز فصل بوسه چینی در بهشت **** روی تـخـتـی با رقیبـان می نشینی در بهشت **** تـا خـدا بـهـتـر بسوزانـد مـرا خواهـد گذاشت **** یک نمایـشگـر در آتـش ، دوربـیـنـی در بهشت **** صاحب عشـق زمیـنـی را به دوزخ می بـرنـد**** جا نـدارد عشق های این چنـیـنـی در بهشت**** گـیـرم از روی کـرم گـاهی خـدا دعـوت کـنـد **** دوزخی ها را بـرای شب نـشینی در بهشت ****بـا مـرامـی که من از تـو بـاوفـا دارم سـراغ **** می روی دوزخ مـرا وقتـی بـبـیـنـی در بهشت **** مـن اگـر جـای خـدا بـودم بـرای «ظـالـمـیــن» **** خلق می کردم به نامت سرزمینی در بهشـت ( #کاظم-بهمنی )
به رفتن تو سفر نه ، فرار می گویند // به این طریقه ی بازی قمار می گویند ** به یک نفر که شبیه تو دلربا باشد // هنوز مثل گذشته «نگار» می گویند** اگر چه در پی آهو دویده ام چون شیر // به من اهالی جنگل شکار می گویند ** مرا مقایسه با تو بگو کسی نکند // کنار گل مگر از حسن ِ خار می گویند؟ ** تو رفته ای و نشستم کنار این همدم // به این رفیق قدیمی سه تار می گویند