من #علیرضا اممهم تر از هر چيزی توی #دنبالر واسه من #خوشحال شدن شماسمثلن ديدگاهامو -با این که سخته و حوصله میخاد- بلند و رنگی و خوشکل مي نويسم تا در حد توانم کاری کرده باشم که #شما خوشحال شينیا با #خطابای -در حدّ توانم- #زیبا سعی می کنم این کارو بکنمیا اگه قرار باشه تولّد کسيو تبريک بگم حتمنِ حتمن تا جايی که بتونم سنگ تموم می ذارم-می تونین تبریک تولّدامو ببینید یا از اونایی که بهشون تبریک گفتم بپرسید-یا بیشتر وقتا هر کاربر جديدی رو که ببينم #لايک و #دنبالش می کنمحتّا تقریبن همیشه اگه کسی فقط منو #دنبال هم بکنه، موقع تاييد هم #لايکش مي کنم و هم #دنبالاونايی که منو می شناسن می دونن؛ با کسی بحث نمی کنم و سعی می کنم حتّا اصطکاکی با کسی نداشته باشمو این که هرگز شکلک نامتعارفی واسه دخترا نمی ذارم...
این تایپکو فقط برای مادر دلسوزم نوشتم...هرکی مامانشو دوس داره لایک بزنه::::::...یادتونه... بچه که بودیم ، وقتی مریض می شدیم وفتی آقا دکتره ، می پرسید... بگو کجات درد داری؟ چته ؟؟؟ زل می زدیم به مامانمون؟!! یادتونه؟!! منتظر می شدیم تا اون بگه مریضی مون چیه؟؟... و جواب دادن رو به اون می سپردیم؟... چون که می دونستیم مادرمون، همون احساسی رو داره که ما داریم ... حتی از خودمون بیشتر ، دردمون رو احساس می کنه ... حالا می خوام بگم اون روزها رو یادت میاد؟ خب ، تو جون شدی ، اون پیر شده!!! حواست باشه بهش... حالا وقتشه ، توام مثل بچگی هات اگه اون مریض شد... حسش کنی!!! حالا اون به تو نیاز داره ، حتی اگه حرفی نزنه... مثل همیشه!!! حواست بهش باشه...
امروز پنج شنبه نهم خرداد 92... رفتم دانشگاه برای جزوه و احیانن دیدن گلی... در حالیکه انتظارشو نداشتم با یه مانتوی آبی که من تا حالا تنش ندیده بودم دم پنجره های مشرف به پشت دانشکده با دوستاش نشسته بود... تا دیدمش بلا فاصله این شعر با همین ترتیب ابیات اومد تو ذهنم... امروزم میرم میذارم تو گوگل پلاس تا بلکه ببینه...
کوچیک که بودیم یادت هست که! بازی می کردیم،
قایم باشک ، قایم موشک، اسمش همینا بود ! یادت هست ؟
من سر میذاشتم سینه دیوار !
تو با خنده های نخودیت می رفتی قایم می شدی !
من چشامو می بستم و می شمردم، ده. بیس...
و صدای خنده هات می اومد ...
بیام ؟
آهسته می گفتی: بیییییااا
می اومدم دنبالت، پشت در، گوشه اتاق، لابه لای پتوها، زیر میز!
با خنده هات نشونی میدادی، که بیایم
و می اومدم و می خندیدیم و چه شاد و بی خیال از آینده ...
حالا، من چشام بازه
تو دلم می شمرم، ثانیه ها رو، و روزها رو و ماه ها رو و ...
و تو میری، خنده هات رو نشونی نیست
رفتنت رو می بینم اما !
گم که میشی دیگه، میدونم، پیدات نخواهم کرد
خنده هامونو لولو خورد، روزهامونو پیشی برد
قایم باشک، این روزا، بازی همه ی آدم هاست !
شمردنش هست،
چشم گذاشتنش هست،
دیوارای بلند سفیدش هست،
جا برای قایم شدنش هم هست،
اما، پیدا شدنش نیست،
پیدا کردنش نیست،
خنده هاش .. نیست !!!
چشمهایم را که ببندم می آیی مقابلم می ایستی/ گر بخواهم تو را به آغوش بگیرم دستهایم خالی می رود/ پلکهای بسته تنها فاصله میان ماست /کجا می روی #مادر ؟! / هر بار که بیدار می شوم ...