دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم/ ولى دل به پاییز نسپرده ایم/ چوگلدان خالى لب #پنجره / پر از خاطرات #ترك-خورده ایم / #دلى سربلند و سرى سربه زیر/ از این دست عمرى به سر برده ایم
اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم
اگر خون دل بود ، ما خورده ایم اگر دل دلیل است ، آورده ایم
اگر داغ شرط است ، ما برده ایم
اگر دشنه ی دشمنان ، گردنیم !
اگر خنجر دوستان ، گُرده ایم !
گواهی بخواهید ، اینک گواه :
همین زخمهایی که نشمرده ایم ... !/
رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد/صد لطف چشم داشتم و يک نظر نکرد
سيل سرشک ما ز دلش کين به درنبرد / در سنگ خاره قطره باران اثر نکرد
يا رب تو آن جوان دلاور نگاه دار/کز تير آه گوشه نشينان حذر نکرد
ماهی و مرغ دوش ز افغان من نخفت/وان شوخ ديده بين که سر از خواب برنکرد
میخواستم که ميرمش اندر قدم چو شمع/او خود گذر به ما چو نسيم سحر نکرد
جانا کدام سنگدل بیکفايتيست/کو پيش زخم تيغ تو جان را سپر نکرد
کلک زبان بريده حافظ در انجمن/با کس نگفت راز تو تا ترک سر نکرد
تعبیر: اگر قرار بود هر کسی به سادگی به مقصود برسد، دنیا گلستان می شد. هر شکست مقدمه ی پیروزی است. اظهار عجز و ناتوانی را رها کن و دوباره به سعی و تلاش بپرداز تا به موفقیت برسی.
برای پروانه شدن راه زیادی لازم است ... باید قبل از آن به قدر کافی شجاع شد ... باید فهمید که پرواز آنقدرها هم که فکر میکنیم ساده نیست ... پروانه بودن قلب پروانهای میطلبد ... !/
پروفسور پروانه وثوق، پروانه باغ محک از میان ما رفت.
او بسان نامش پروانهوار به گرد کودکان محک میچرخید و با دانش،
دانایی و مهر خود مسیر درمان را برای کودکان مبتلا به سرطان روشن می کرد
و چه زیباست که نامش، یادش و خاطرهاش ماندگار است...
...
مراسم خاکسپاری روز سه شنبه 31/02/1392 ساعت 9:00 صبح از مقابل بیمارستان فوق تخصصی سرطان کودکان "محک"انجام میگیرد.
...
مراسم ترحیم این بانوی گرانقدر روز پنج شنبه 2/03/92 از ساعت 14:30 تا 16:00 در مسجد جامع شهرک غرب میباشد.
از مرگ تو جز درد چه چیزی مانده است؟ / جز واژهٔ " برگرد " چه چیزی مانده است ؟ / اینها همه کم لطفی دنیاست عزیز / این شهر مرا با تو نمیخواست عزیز ... !/ [علیرضا آذر / مثنوی هم مرگ]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 9 ساعت و 32 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن