دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
دعایت می کنم عاشق شوی روزی ... بگیرد آن زبانت ... دست و پایت گم شود ... رخساره ات گلگون شود ... آهسته زیر لب بگویی؛ آمدم ... به هنگام سلامِ گرم محبوبت و هنگامیکه می پرسد ز تو ، نام و نشانت را ... ندانی کیستی ... معشوق؟ ، عاشق ؟ ... عاشق؟ ، معشوق ؟ ... [آری ، بگویی هیچکس] !/ [کیوان شاهبداغی]
از شب جادو عبورم دادی و ، دیدم نبود / جادویی از سِحرِ چشمان تو پُر اعجازتر / آن که چشمان مرا تَر کرد ، اندوه ِ تو بود / گر چه چشم عاشقان بوده ست از آغاز ، تَر ... !/ [ عليرضا قزوه]
ابر وقتى از غمِ چشم تو غافل مى شود / جاى باران میوه اش زهر هَلاهِل مى شود / سر بچرخان، از هوا سرشار شو، قدرى بخند / دین من با خندهى گرم تو کامل مىشود / هر طرف رو مىکنم ، محرابى از ابروى توست / رو بگردانى، نماز خلق باطل مىشود ... !/ [ناصر حامدی]
جانا بجز از عشق تو ديگر هوسم نيست / سوگند خورم من که بجای تو کَسَم نيست / امروز منم "عاشق بی مونس" و بی يار / فرياد همی خواهم و فرياد رسم نيست ... !/ [سنایی]
در عشق نمیدانم درمان دل خویش
خواهم که کنم صبر ولی دست رسم نیست
خواهم که به شادی نفسی با تو برآرم
از تنگ دلی جانا جای نفسم نیست
هر شب به سر کوی تو آیم متواری
با بدرقهٔ عشق تو بیم عسسم نیست
یک عمر قفس بست مسیر نفسم را / حالا که درى هست مرا بال و پرى نیست / حالا که مقدر شده آرام بگیرم / سیلاب مرا برده و از من اثرى نیست / بگذار که درها همگى بسته بمانند / وقتى که نگاهى نگران پشت درى نیست ... !/ [ناصر حامدی]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 14 ساعت و 10 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن