دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
چه غم وقتی جهان از عشق نامی تازه می گیرد / از این بی آبرویی، نام ما آوازه می گیرد / من از خوش باوری در پیله ی خود فکر می کردم / خدا دارد فقط صبر مرا اندازه می گیرد / ... !/
آی آدمها، که بر ساحل نشسته شاد و خندانيد
يک نفر در آب دارد میسپارد جان
يک نفر دارد که دست و پای دائم میزند
رویِ اين دريایِ تند و تيره و سنگين که میدانيد
آن زمان که مست هستيد
از خيالِ دست يابيدن به دشمن
آن زمان که پيشِ خود بيهوده پنداريد
که گرفتستيد دستِ ناتوان را
تا تواناییِ بهتر را پديد آريد
آن زمان که تنگ میبنديد
بر کمرهاتان کمربند ...
در چه هنگامی بگويم ؟
يک نفر در آب دارد میکند بيهوده جان، قربان
آی آدمها که بر ساحل بساطِ دلگشا داريد
نان به سفره جامه تان بر تن
يک نفر در آب میخواند شما را
موجِ سنگين را به دستِ خسته میکوبد
باز میدارد دهان با چشمِ از وحشت دريده
سايههاتان را ز راهِ دور ديده
آب را بلعيده در گودِ کبود و هر زمان بيتابیاش افزون
میکند زين آبها بيرون
گاه سر، گه پا
آی آدمها !
او ز راهِ مرگ اين کهنه جهان را باز میپايد
میزند فرياد و امّيدِ کمک دارد
آی آدمها که رویِ ساحلِ آرام در کارِ تماشایيد !
موج میکوبد به رویِ ساحلِ خاموش ،
پخش میگردد چنان مستی به جای افتاده، بس مدهوش
میرود، نعرهزنان اين بانگ باز از دور میآيد
آی آدمها !
و صدایِ باد هر دم دلگزاتر
در صدایِ باد بانگِ او رهاتر ،
از ميانِ آبهایِ دور و نزديک
باز در گوش اين نداها
آی آدمها !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 3 ساعت و 12 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن