✔ عـلـ[بابا]ــی
از نظرت کجا رود ور برود تو همرهی / رفت و رها نمیکنی آمد و ره نمیدهی / شاید اگر نظر کنی ای که ز دردم آگهی / ور نکنی اثر کند دود دل سحرگهی / ! ... /
♛ ᗩ ♆ ᖙ ᗩ ♛(خاله ريزه)
ديشب بد حرف زدم..............اما بايد ميگفتم................ببخشيد..........اومدم همينو بگم...............سلام
✔ عـلـ[بابا]ــی
خشک آمد کشتگاه ِ من در جوار ِ کشت ِ همسايه ... گرچه میگويند : « میگريند روی ِ ساحل ِ نزديک سوگواران در ميان سوگواران . » ... قاصد ِ روزان ِ ابری ، داروگ ! ... کی میرسد باران ؟ ... ! [داروَگ / نیما ]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Aurora Borealis, Svalbard by Max Edin
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر چه شک عجيبی به «داشتن» دارم / سعادتي ست تو را داشتن که من دارم! / کنار من بِنِشين و بگو چه چاره کنم؟ / برای غربت تلخی که در وطن دارم؟ / ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
خوش بود گر محک تجربه آید به میان ... تا سیه روی شود هر که در او غش باشد ... ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست ... عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عشق تو مست جاودانم کرد / ناکس جملهٔ جهانم کرد / گر سبکدل شوم عجب نبود / که می عشق سر گرانم کرد / ... ! [عطار]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 12 ساعت و 42 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن