✔ عـلـ[بابا]ــی
سفر به خیر گل من که می روی با باد / ز دیده می روی اما نمی روی از یاد /کدام دشت و دمن؟یا کدام باغ و چمن؟ / کجاست مقصدت ای گل ؟ کجاست مقصد باد؟ / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اي رفته كمكم از دل و جان، ناگهان بيا / مثل خدا به ياد ستمديدگان بيا / قصد من از حيات، تماشاي چشم توست / اي جان فداي چشم تو؛ با قصد جان بيا / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دلا چندم بریزی خون ز دیده شرم دار آخر / تو نیز ای دیده خوابی کن مراد دل بر آر آخر / منم یا رب که جانان را ز ساعد بوسه میچینم / دعای صبحدم دیدی که چون آمد به کار آخر / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
فسیل یک پری دریایی ... ! [موزه آکواریوم لیژ بلژیک]
✔ عـلـ[بابا]ــی
اين چنين روز سياهي در زمانه كس نديد / از همه مردم امان اين وضع بي سامان بريد / ميوه اي از شاخسار آرزوها كس نچيد / گرچه منزل بس خطرناك است و مقصد ناپديد / ... ! [محمد نمازی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
مست شد ،خواست که ساغر شکند، عهد شکست ... فرق پیمانه و پیمان، زکجا داند مست ؟ ... !
شــمــیــــــم
هــیــس . . . گــلــه نــکـــن . . . حــــواس دلـــم پـــــرتـــ مـــی شـــود . . .
زهره
کــــــــــــــاش میدانستم اسرار غزل را از ازل.......آخر ای دل می روی تا به کجای لحظه ها؟!
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 1 ساعت و 24 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن