✔ عـلـ[بابا]ــی
در فصلی به شهر آمدم که ... نسیم های دروغین ... بوی پرهای سوخته را مزمزه می کردند ... و هیچ نسخه ای ... شربت «دوستی» را تجویز نمی کرد ... ! (محمد رضا عبدالملکیان)
✔ عـلـ[بابا]ــی
تمام پرانــتـــز ها را ببند ... نبودنَــت " تــوضـیــح اضــافــه " نمی خواهد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گم شدم در خود ،نمیدانم کجا پیدا شدم / شبنمی بودم ز دریا ،غرقه در دریا شدم / سایهای بودم از اول ،بر زمین افتاده خوار / راست کان خورشید پیدا گشت ،ناپیدا شدم / ... ! (عطار)
پـــریســــا
ســــــــــــــــــــلام ! من اومدم : )
✔ عـلـ[بابا]ــی
"دانشگاه تابستانه خانه ی هنرمندان ایران" ... دوره های جامع و فشرده رویکردهای نقد هنری ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خوشبختیم زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس هاست ... سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند ... و شقایق ها پیام آوران آیه های سرخ عطر و آتش برگچه های پیاز ترانه های طراوتند ... و واقعا فکر کن که چه هولناک می شد اگر ... از میان آواها بانگ خروس رابر می داشتند ... و همین طور ریگ ها و ماه و منظومه ها ... ما نیز باید دوست بداریم … آری باید ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 20 ساعت و 54 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن