✔ عـلـ[بابا]ــی
جــــز دردسر از دُرد کشی هــــــــیچ ندیدم ... افسوس که در بی خبری هم خبری نیست ... ! (فروغی بسطامی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
وقتی این شعر را می خوانی ، یادت بیاید / کسی دور از تو ... دارد با خودش کلنجار می رود / تا خواب را از تو نپراند ... ! (هومن شریفی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
هرکس ببیند حال من، داند که هجران دیده ام ... آری، خرابی ظاهر است، آنجا که طوفان بگذرد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هوای گریه بیاختیار کرده دلم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
الهی به زیبایی سادگی! به والایی اوج افتادگی! ... رهایم مکن جز به بند غمت ... اسیرم مکن جز به آزادگی ... ! (قیصر امین پور ☼خط زیبای استاد اسرافیل شیرچی)
aynor
هيچ دلي بي بهانه نمي تپد... نميدانم بهانه ها دلگيرند يا دلها بهانه گير .................
✔ عـلـ[بابا]ــی
دراین تصویر چند صورت میبینید ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
یک چند به کودکی باستاد شدیم / یک چند به استادی خود شاد شدیم / پایان سخن شنو که ما را چه رسید / از خاک در آمدیم و بر باد شدیم / ... !
نگین غروب ( جنگجوی خسته)
سلام بر دوستان گل دنبالری
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 14 ساعت و 40 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن