دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
توپ مرواری رمانی است نوشته صادق هدایت این کتاب در سال ۱۳۲۶ نوشته شد، اما در زمان حیات نویسنده اجازه چاپ نیافت، نخستین چاپ کتاب به سال ۱۳۵۸ برمیگردد که به صورت زیرزمینی چاپ و منتشر شد. این کتاب در ابتدا تحت نام مستعار هادی صداقت منتشر شد.
این کتاب حکایت توپی جنگی ست به نام “مرواری” (در برخی نسخ به اشتباه مروارید نامگذاری شده است.) این توپ جنگی پس از طی مسیری چند صد ساله به قرن معاصر رسیده است. صادق هدایت با بیان گذشته و تاریخچهٔ این توپ و شرح گذر این توپ از دریچهٔ تاریخ، از تاریخ جهان سخن رانده و زمین و زمان از تیغ تند انتقادش در امان نمانده است. توپ مرواری طی مسیری عجیب که زایدهٔ تخیل قوی نویسنده است به حکومت شاهنشاهی -در زمان زیست نویسنده- رسیده است. انتقاداتی تند به شاهان بی کفایت این سرزمین و همچنین به اعراب در بخشی از این کتاب سبب شد تا کتاب توپ مرواری در هیچ یک از حکومتهای پس از صداق هدایت مجوز چاپ پیدا نکند.
ترا چون آرامش خواب پرستو دوست میدارم ترا چون بارش باران ز هر سو، دوست میدارم ترا چون گریه های بی بهانه ترا چون جاده های بی نشانه ترا چون نرم نرمک اشک بهاران ترا چون رقص گل در دشت و دامان دوست میدارم ترا درخلوت سرد نهانی ترا در باور اندیشه های ارغوانی ترا چون عطر گل درسینه شب ترا چون ماهنور در ماه نخشب دوست میدارم ترا چون بال پرواز ترا چون نغمه ساز ترا چون واژه های بی تفسیر ترا چون بازیهای تقدیر ترا چون جان شیرین دوست میدارم
@✔ عـلـ[بابا]ــی آنچه می خواهیم نیستیم. آنچه هستیم نمی خواهیم. آن چه دوست داریم نداریم. آن چه داریم دوست نداریم. اما عجیب است که هنوز زنده ایم . و امیدوار به اینکه روزی ، جایی، در کنار کسی، بالاخره خوشبخت خواهیم شد! بگذار سرنوشت هر راهی را که می خواهد برود. ما راهمان جداست
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 9 ساعت و 31 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن