دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
دلی ؟ یا دلبری ؟ یا جان و یا جانان ؟ نمی دانم / همه هستی تویی، فی الجمله این و آن نمی دانم / به جز تو در همه عالم دگر دلبر نمی بینم / به جز تو در همه گیتی دگر جانان نمی دانم ... !/
به جز غوغای عشق تو درون دل نمی یابم
به جز سودای وصل تو میان جان نمی دانم
چه آرم بر در وصلت ؟ که دل ، لایق نمی دانم
چه بازم در ره عشقت ؟ که جان شایان نمی دانم
گرفته حال نگاهم، دلم به دنیا نیست / در انتظار که هستم؟ خدا هم اینجا نیست / دروغگو شده آیینهای که میپنداشت / کسی به غیر خودش خسته از تماشا نیست ... !/
خیره ام در چشم خیست حسرتم را درک کن / قبله ام باش، عاشقانه نیتم را درک کن / ای که رویایت دلیل گنگ عصیانم شده ست / شعرهایم، گریه هایم، خلوتم را درک کن ... !/
در من دو روح بی قرار انگار در جنگ اند / سخت است با تنهایی ات در یک بدن باشی / در قاب آیینه خودت را گم کنی هر روز / در جالباسی هات دنبال کفن باشی / راهی برای صلح با دنیا نمی ماند / با مرگ وقتی گرم جنگی تن به تن باشی ... !/ [لیلا عبدی]
آه سحرگاه تورا ای شمع مشتاقم به جان / باری بیا گرآه خود با ناله سودا می کنی / ای غم بگو از دست تو آخر کجا باید شدن؟ / در گوشه میخانه هم ما را تو پیدا میکنی ... !/ [شهریار]
آتش پرید از تیشه ات امشب مگر ای کوهکن
از دست شیرین درد دل با سنگ خارا می کنی
با چون منی نازک خیال ابرو کشیدن از ملال
زشت است ای وحشی غزال اما چه زیبا میکنی
امروزِ ما بیچارگان امید فرداییش نیست
این دانی و با ما هنوز امروز و فردا میکنی؟
شده تا نيمهی شب در بزني, وا نکنند؟ / يا دری را شده با سر بزنی, وا نکنند؟! / پشت در, بيد بلرزی و به جايی برسی / که تهِ فاجعه پرپر بزنی, وا نکنند؟! / روی يک پله, درِ خانهی بيیفرجامی / بتپی، قلب کبوتر بزنی, وا نکنند؟ ... !/ ["دکتر حسن دلبری"]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 15 ساعت و 3 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن