دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
زاهدان کمتر شناسند آنچه ما را در سر است / فکر زاهد دیگر و سودای عاشق دیگرست / زاهدا دعوت مکن ما را به فردوس برین / کاستان همت صاحبدلان ز آن برترست ... !/ [کمال خجندی]
تنهایی که عار نیست...
میدانی،
دنیا پُر است از آدمهایی که گم شدهاند اما
در یک اشتباه تاریخی،
گمان میکنند که گم کردهاند، معشوقی را
که همیشه چهارچشمی می پائیدند، مبادا
یک مو از سر عاشقانههای خیال آیندهشان کم شود...
تنهایی عار نیست،
پشت صحنهای است از
عاشقانههای نابلوغی که، در حد حرف باقی ماندهاند،
مبادا کسب و کار شاعر از سکه بیافتد
مبادا دنیا رُوی پاشنه شعرهایی بچرخد که
به تیراژِ چند هزار هزار معاشـقه، منتشر میشوند.
تنهایی عار نیست، اتمامِ حجت است با
آعوشهای بی در و پیکری که جز به وقت بی کسی
به رُویت گشوده نمیشوند!
منزل جان جهان بر در جانانه ی ماست / مسکن اهل دلان گوشه ی میخانه ی ماست / خلوتی بر در میخانه گرفتیم ولی / حرم قدس یکی گوشه ی کاشانه ی ماست / تا ز شمع رخ او مجلس جان روشن شد / نور شمع فلک از پرتو پروانه ی ماست ... !/
پشت «هبل» و «عزی»، از نام علی لرزید / جنس تن ما از چیست؟ کاز او نهراسیدیم / او نان شب خـود را، میداد بـه مسکینان / مـا نان گـــدا را هـم، در بادیـه دزدیدیم ... !/ [روزبه بمانی / خط زیبای استاد مجتبی سبزه]
از کـوفه برون آیید، در تفـرقه پوسـیدیم
از «اشهد ان مولا»، ما هیچ نفهمیدیم
با نـام عـلی بردند، با نـام عـلی خـوردند
ما چشم فرو بستیم، در همهمه خوابیدیم
پشت «هبل» و «عزی»، از نام علی لرزید
جنس تن ما از چیست؟ کاز او نهراسیدیم
او نان شب خـود را، میداد بـه مسکینان
مـا نان گـــدا را هـم، در بادیـه دزدیدیم
جز خرقه نپوشـیدیم، جز مهر نبوســیدیم
از بحر عـلی امـا، یک قطـره ننوشــیدیم
شمشیر عــلی ناحق بر سینه نمیرقصـید
مـا پیـــرو او بـا تیـغ، بر قافـلـه تازیـدیم
آیین علی این نیست، ابزار علی دین نیست
یک عمر در این منزل، جز بت نپرستیدیم
او بـود که صـد طوفان از جای نمیبردش
ماییـم که با هر باد، صد دایره چرخیدیم!!
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 15 ساعت و 2 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن