دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
غم ِاین سینه بنازم که غم از عشق ِ تو دارد / که یکی دَم نزند گر نفسی بی تو برآرَد / خبر آمد ز نسیمی که تو در آینه گفتی / غم ِ این سینه بنازم که غم از عشق ِ تو دارد ... !/ [مسعود آذر]
می نوشتم از تو ، باران باز باریدن گرفت / خیلِ شببو در سکوت باغ، رقصیدن گرفت / می نوشتم از تو روی دفتر تنهاییم / دختر شیرین زبانِ شعر خندیدن گرفت ... !/ [بانو صنم عنبرین / شاعر پارسی گوی افغانی]
در ذکر شقیق بلخی نوشته شده که : و ابراهیم ادهم به وی افتاد . شقیق گفت : ای ابراهیم چون میکنی در کار معاش ؟ ... گفت : اگر چیزی رسد شکر کنم و اگر نرسد صبر کنم ... شقیق گفت : سگان بلخ همین کنند، که چون چیزی باشد مراعات کنند و دُم جنبانند و اگر نباشد صبر کنند ... ابراهیم گفت : شما چگونه کنید ؟ ... گفت : اگر ما را چیزی رسد "ایثار" کنیم و اگر نرسد شکر کنیم ... ابراهیم برخاست و سر او در کنار گرفت و ببوسید ... !/ [ عطار نیشابوری / تذکرة الاولیاء / ذکر شقیق بلخی]
غیر از تو کسی شبیه رویایم نیست / جز نقش رُخت بر دل شیدایم نیست / عمری است که در نگاه تو گم شده ام / گم گشته ام آن چنان که پیدایم نیست ... !/ [" محمدرضا بداغی / رها "]
درد ِ من نیست ، که این درد پریشانی هاست / این جنون لازمۀ کوچ بیابانی هاست / پشت من پهنۀ زخم است ، ولی / شهر هنوز، اولین دغدغه اش، پینۀ پیشانی هاست ... !/ [عمران میری]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 21 ساعت و 15 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن