دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
از دست چو من عاشق، دانی که چه برخيزد؟ / کايد به سر کويت، در خاکِ درت افتد / گر عاشق روی خود، سرگشته همی خواهی / حقا که اگر از من، سرگشتهترت اُفتد ... !/ [عطار]
از زمزمه دلتنگيم، از همهمه بيزاريم / نه طاقت خاموشی، نه ميل سخن داريم / آوار پريشانیست، رو سوی چه بگريزيم؟ / هنگامهی حيرانی ست، خود را به که بسپاريم؟ ... !/ [حسین منزوی]
بگیر از من این هردو فرمانده را / "دل عاشق" و "عقل درمانده" را / اگر عشق با ماست، این عقل چیست؟ / بکُش هم پدر، هم پدرخوانده را / تو کاری کن ای مرگ! اکنون که خلق / نخواهند مهمان ناخوانده را / در آغوش خود "بار دیگر" بگیر / من این موجِ از هر طرف رانده را ... !/ [فاضل نظری]
در جهان عشق ، بی دردی نشان مرد نیست / زین سبب از سوختن یکدم نیاسایم چو شمع / تا سراپا گریه باشم بی لب خندان او / پای تا سر را به اشک خود بیالایم چو شمع ... !/ [ابوالحسن ورزی]
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت / دایما یکسان نباشد حال دوران، غم مخور / هان مشو نومید چون واقف نهای از سِرٌ غیب / باشد اندر پرده بازیهای پنهان، غم مخور ... !/ [حافظ]
گرفته باز، دل ِخستهام بهانهی دوست / چه شد نوای دل انگیز عاشقانه ی دوست؟ / ز جاده های پر از لاله و گل و نسرین / روان شدیم و نجُستیم آشیانهی دوست ... !/ [بیژن ترقی]
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر / یادگاری که در این گنبد دوار بماند / داشتم دلقی و صد عیب مرا میپوشید / خرقه رهن می و مطرب شد و زُنٌار بماند ... !/ [حافظ]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 22 ساعت و 45 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن