دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
بر چرخ سفله پرور، دلبستگی نشاید / سرگشته مانده این دل، در باید و نباید / شاید که مهر روشن صبحی دگر نزاید / عاشق شو ار نه روزی، کار جهان سرآید / ناخوانده نقش مقصود ، از کارگاه هستی ... !/
این راه بس بعید و فرتوت چون کمانم
با این قد خمیده ، تا کوی تو دوانم
از من چو دست شوئی ، از دست رفته جانم
دوش آن صنم چه خوش گفت ، در محفل مغانم
با کافران چه کارت ، گر بت نمی پرستی
تا ریسمان مهرت ، بستست دست ما را
مژگان تو به غمزه ، از هم گسست ما را
خرد و کبیر جوشن ، طرفی نبست ما را
سلطان من خدا را ، زلفت شکست ما را
تا کی کند سیاهی ، چندین دراز دستی
پیشانی ام به خاک و این سر بر آستان بود
در انتهای عمرم ، لیکن دلم جوان بود
از جادوی دوچشمت تا کی توان نهان بود
در گوشه سلامت مستور چون توان بود
تا نرگس تو با ما گوید رموز مستی
بر شکوه لب ببستم ، از این همه کم و کاست
گم کرده راه مقصود ، پا در طریق ناراست
هر سو کمان کشیدم ، دیدم نشانه بر ماست
آن روز دیده بودم ، این فتنه ها که برخواست
کز سرکشی زمانی ، با ما نمی نشستی
شعرش به عرش اعلی ، تا ره ببرد حافظ
در عشق جاودان شد ، هرگز نمرد حافظ
تقویم دوریت را با جان شمرد حافظ
مهرت بدست طوفان ، خواهد سپرد حافظ
چون برق از این کشاکش ، پنداشتی که جستی
این چشمه چــو دل شاهد آهی بودست / در تاب و تب مســـــــــت نگاهی بودست / این رود که با دامــــــــــــــــــن تر می گِریَد / ابری ست که دل کنده ی ماهی بودست ... !/ [؟]
یه نمونه از #مولود :الله الله یا الله حسبی ربّی جل الله #ندارم-جز-تو-خدایی لا الیه الا الله ، ندارم جز تو پناهی لا الیه الا الله ، دست از طلب ندارم تا کام ِ من بر آید یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید ، [,..................] دانلود لینک
او پادشه عالم و اوست آيت دينم،
منم آن ژنده گدايى كه على داد نگينم،
زين پس همه مهمان خداى دو جهانيم،
زين پس همه در رحمت پيدا و نهانيم،
زين پس همه مى نوش لب جام نهانيم
باسر و زلف پریشان شده و چشم خمارت چکنم / با دو صدعاشق دلخسته از آن خال سیاهت چکنم / دیده ام گفت که از شوق نگاهت خبری نیست مرا / گر که بر دیده من خاک ندامت تو بپاشی چکنم؟ ... !/
آه در پیچ و خم راز نگاه تو گرفتار شده
دل به بیراهه برفته اگرش خون بشود با دل خونین چکنم
با خبر باش که از خستگیم جان به لبم،روح ندارد بدنم
گر که بر مرده من نماز میت تو نخواندی چکنم
از ازل تا به ابد راه بجایی نبرد عشق و وفا
گر که از عاشقی و مهر و وفا در گذرم اشک روان را چکنم
نرود از نظرم تا نرود از نظرت عهد و قرار
با سر وپای برهنه به سر کوی رقیبان بروی من چکنم
می شود دل نگرانت چو تنها به سر کوچه وبازار روی
گر که افتد به سر راه تو یک بی سر و پایی چکنم
از نظر دور مشو تا نشوی غرق گناه
بروی دل به دل عاشق زاری بسپاری چکنم
راز پنهانی عشاق بود خاطره ای شور انگیز
گر که افشا بشود راز نهان ،شرم وحیا را چکنم
باورم هست مرا عشق تو فرحنده ومیمون بشود
گر که حاک کف پا سرمه به چشمان نکنم پس چکنم
من مسکین و تهی از زر وسیم عاشق روی تو شدم
گر که ریزد به سر وپای تو زر حاتم طایی ،چکنم
پای ملخی هدیه ناقابل آن مورچه بود بهر سلیمان نبی
گر که روح ودل وجان هدیه به معشوقه زیبا نکنم پس چکنم
در نمازم همه شب شکر کنم یزدان را
تکیه بر گنبد گردون نکنم ،خشم خدا را چکنم
و كلْمه بود و جهان در مسیر تكوین بود / و "دوست داشتن" آن كلْمه ی نخستین بود / و "عشق"، روشنی کائنات بود / و هنوز چراغ های کواکب، تمام پایین بود / خدا امانت خود را به آدمی بخشید / که بار عشق برای فرشته سنگین بود ... !/
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 18 ساعت و 48 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن