دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
گر تو خاموش بمانی ... چه کسی خواهد بود؟ که گواهی دهد: ... «اینجا، بودند عاشقانی که، زمین را به دگر آیینی خواستند آذین بندند، و چه شیدا بودند!» ... !/ [شفیعی کدکنی]
کاش دور و بر ما این همه دلبند نبود / و دلم پیش کسی غیر خداوند نبود / آتشی بودی و هر وقت تو را میدیدم / مثل اسپند، دلم جای خودش بند نبود / مثل یک غنچه که از چیده شدن میترسید / خیره بودم به تو و جرأت لبخند نبود ... !/
پرواز هم دیگر رویای آن پرنده نبود ... دانهدانه پرهایش را چید ... تا بر این بالِش، خواب دیگری ببیند ... !/ [ گروس عبدالملکیان / از مجموعه شعر «سطرها در تاریکی جا عوض میکنند»]
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند . تنها بهانهی دل ما در گلو شکست / سربسته ماند بغض گره خورده در دلم / آن گریه های عقده گشا در گلو شکست ... !/ [زنده یاد قیصر امین پور]
منتظر باران هستم
دلتنگی هایم را آب بکشم
باور کرده ام خیالی بیش نبود
آنکس که با باران آمد
و مرا بارانی رها کرد و رفت.
باورش سخت است
باور کنم او باورم را باور نکرد.
گنگ حرف نمیزنم
میان دلتنگی هایم قدم میزنم.
زندگی ساده میگذشت
ولی ناگهان
دستهای نامرئی آمدند
و ...
او چه ساده و راحت
مثل آب شدن برف زمستان
مرا با تمام باورها و خاطرات بارانی
فراموش کرد و
در انتهای کوچۀ باران گم شد.
به خیالش از من دور شده است
ولی باید بداند یک روز به هم میرسیم
بیهوده نیست زمین گرد است ... !/
رفتی و نمی شوی فراموش / می آیی و می روم من از هوش / دوش آن غم دل که می نهفتم / باد سحرش ببرد سرپوش / آن سیل که دوش تا کمر بود / امشب بگذشت خواهد از دوش ... !/
دل من رای تو دارد، سر سودای تو دارد / رخ فرسودهی زردم، غــم صفرای تــو دارد / سر من مست جمالت، دل من دام خیالت / گهر دیــده نثار کـف دریـــای تـــو دارد ... !/
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 11 ساعت و 15 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن