دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
مثل خواب نازک گنجشک ها ویران شدم / خواب می دیدم که در باران پرستیدم تو را / باد چرخی زد، اتاقم پر شد و باران گرفت / چشم من روشن، تو را دیدم تو را دیدم، تو را ... !/ [حسین هدایتی]
راســــــتی : یادت بمــــــــاند از گـناه چشم تو / تاول غــــــربت به روی باغ احســــــاسم نشست / طـــــــرح ویران کـــردنم اما عجیب و ســــــاده بود / روی جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست ... !/ [؟]
عمر بگذشت و نماندست جزايامي چند / به كه باياد كسي صبح شود شامي چند / به حقيقت نبود در همه عالم جز عشق / زهد و رندي و غم و شادي ازو نامي چند / زحمت باديه حاجت نبود در ره دوست / خواجه برخيز برون آي ز خود گامي چند ... !/
من از تو پُر شده ام در جهان خالی عشق / چنانکه برکۀ آیینه، از زلالی عشق / یقین گمشده ام، آه ... ای گمان زلال / درآ در آینه ام از درِ خیالی عشق ... !/ [شیون فومنی]
بخواه تا غزلی با، ردیف درد بگویم / زمانه با دل تنگم، هر آنچه كرد بگویم / بخواه تا كه ببندم در دروغ به رویت / تمام حرف دلم را برای مرد بگویم ... !/ [امیر عاملی قزوینی]
دیریست از خود، از خدا، از خلق دورم ... با اینهمه در عین بیتابی صبورم ... از روی یکرنگی شب و روزم یکی شد ... همرنگ بختم تیره رختِ سوگ و سورم ... در حسرت پرواز با مرغابیانم ... چون سنگپشتی پیر در لاکم صبورم ... !/ [قیصر امین پور]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 3 ساعت و 39 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن