دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
زندگی مثل سیا بازی ست، آدم هر چقدر / دوستدارانش فراوان تر، خودش تنها تر است / گاه می گویم که باید چشم هایم را... ولی / هرچه محکم تر ببندم چشم، او پیدا تر است ... !/ [پانته آ صفائی]
ساعد مراغهای از نخست وزیران دوران پهلوی نقل کرده بود:
زمانی که نایب کنـــسول شدم با خوشحالی پیــش زنم آمدم
و این خبر داغ را به اطلاع سـرکار خانم رساندم،
اما وی با بی اعتـنایی تمام سَری جُنباند و گفت:
«خاک بر سرت کنـند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی؟!»
گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم،
آن هم با قیـافـهایی حـق به جانــب، باز خانــم ما را تحـویل نگرفـت و گـفت:
«خاک بر سرت کنند، فلانی مـعاون وزارت امـور خارجـه است و تو کنسولی؟!»
شــدیم معاون وزارت امور خارجــه، که خانم باز گــفت:
«خاک بر سرت، فلانی وزیر امور خارجه است و تو…؟!»
شدیم وزیر امور خارجه، گفت:
«فلانی نخست وزیر است، خاک بر سرت کنند!»
القصه آنکه شدیم نخست وزیر
و این بار با گامهای مطمئن به خانه رفتم
و منتــظر بودم که خانـم حـسابی یِکّه بخــورد و به عـذر خـواهی بیــفتد.
تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد، سَری جنباند و آهی کشید و گفت:
مشکل است این که کسی را به کسی دل برود / مهرش آسان به درون آید و مشکل برود /دل من مهر تو را گرچه به خود زود گرفت / دیر باید که مرا نقش تو از دل برود ... !/ [سیف فرغانی]
شهر بر من تنگ شد آهنگ صحرا میکنم / روی صحرا را ز اشک خویش دریا میکنم / در گلستانی که بر یاد رُخت خوانم غزل / بلبلان را بر نوای خویش شیدا میکنم ... !/ [محجوبه هروی]
فقط از چشم خودت چشم مرا دور نکن / حُرمت چشم تو چیزیست که دریا دارد / اشک من دیدی و شاید به خودت می گویی / دیدن گریۀ یک مرد تماشا دارد ... !/ [هومن سرکان]
دست از طلب ندارم تا کام من برآید / یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید / بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر / کز آتش درونم دود از کفن برآید ... !/ [حافظ]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 3 ساعت و 38 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن