✔ عـلـ[بابا]ــی
هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی / از این زمانه دلم سیر می شود گاهی / عقاب تیز پر دشتهای استغنا / اسیر پنجهء تقدیر می شود گاهی / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
سال ها دل غرق آتش بود و خاکستر نداشت ... بازکردم این صدف را بارها گوهر نداشت ... آسمان یک پرده از تقدیر را اجرا نکرد ... گویی از روز ازل این صحنه بازیگر نداشت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عاشقتر از این بودم اگر فاصله ها را ... این آینه ی شب زده تکرار نمی کرد ... عاشقتر از این بودم اگر هق هق ما را ... این سایه ی سرما زده انکار نمی کرد ... ! (یغما گلرویی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
تهیدست ... ! (پروین اعتصامی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
قاصدك! در دل من ،همه كورند و كرند ... دست بردار ازين در وطن خويش غريب ... قاصد تجربه هاي همه تلخ ،با دلم مي گويد ... كه دروغي تو دروغ ... كه فريبي تو فريب ... ! (اخوان)
✔ عـلـ[بابا]ــی
نگاه کُن که غم درون دیدهام / چگونه قطره قطره آب میشود / چگونه سایۀ سیاه سرکشم / اسیر دست آفتاب میشود / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ازعکسهای نشنال جئوگرافی ... ! ( Seljalandsfoss, Iceland by Claudio Coppari )
✔ عـلـ[بابا]ــی
عارفان درویش صاحب درد را / پادشا خوانند گر نانیش نیست / ماجرای عقل پرسیدم ز عشق / گفت معزولست و فرمانیش نیست / درد عشق از تندرستی خوشترست / گر چه بیش از صبر درمانیش نیست / ... ! (سعدی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
خطای دید ... چه کسی بالااست و چه کسی پائین است ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
شخصی همه شب بر سر بیمار گریست / چون روز آمد بِمُرد و بیمار بزیست / ای بسا اسب تیز رو که بماند / که خر لنگ جان بمنزل بَرَد / بس که در خاک تندرستان را / دفن کردیم و زخم خورده نَمُرد / ... ! ((گلستان،در اخلاق درویشان))
✔ عـلـ[بابا]ــی
کسی گیرد آرام دل در کنار / که از صحبت خلق گیرد کنار / مکن عیب خلق، ای خردمند، فاش / به عیب خود از خلق مشغول باش / چو باطل سرایند مگمار گوش / چو بیستر بینی بصیرت بپوش / ... ! ((بوستان))
✔ عـلـ[بابا]ــی
به صحرا شدم، «عشق» باريده بود ... و عطر «نگاه» تو پيچيده بود ... و يک لحظه انگار طاووسوار ... «خيال تو» آنجا خراميده بود ... ! ( محمد رضا عبدالملکیان )
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 26 روز و 16 ساعت و 39 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن