✔ عـلـ[بابا]ــی
زاهد که دِرَم گرفت و دینار ... زاهدتر از او یکی به دست آر ... ! (گلستان،در اخلاق درویشان) / حکایت در دیدگاه /
✔ عـلـ[بابا]ــی
بومی سازی ورزش بولینگ ... ! ( دستان شما مردان و زنان این سرزمین کهن را عاشقانه میبوسم ... که بدون کوچکترین امکانات ... آنچنان زندگی میکنید که ... خود میخواهید ! )
✔ عـلـ[بابا]ــی
عکاسی از پرندگان ... ! ( عکاسی از پرندگان شاید به دلیل کوچک و متحرک بودن، پرواز شاخه به شاخه و نشستن آن ها در مناطق کم نور از سخت ترین نوع عکاسی به شمار برود. پیش از ارایه نکاتی برای فرا گرفتن عکاسی از پرندگان باید بگویم که داشتن صبر و حوصله حرف اول را در چنین عکاسی می زند.)
✔ عـلـ[بابا]ــی
Walruses, Svalbard by Paul Nicklen
✔ عـلـ[بابا]ــی
خدایا :حکمت قدمهایی را که برایم بر می داری،بر من آشکار کن ... تا درهایی را که به سویم گشوده ای ... ندانسته نبندم ... و درهایی را که به رویم می بندی را ... به اصرار نگشایم ... الهی آمین !
✔ عـلـ[بابا]ــی
میشه ماها رو هم تا یه مسیری برسونید ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آسمان متعلق به کسی است که ... پنجره اش را به سوی آن باز می کند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
یار مَفروش بدنیا که بسی سود نکرد ... آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
روزي شيخ ابوالحسن خرقانی نماز مي خواند ... آوازی شنيد که ای ابوالحسن ! خواهی که آنچه از تو می دانم با خلق بگويم تا سنگسارت کنند؟ ... شيخ گفت: بار خدايا! خواهی آنچه را که از "رحمت" تو میدانم و از "بخشایش" تو میبينم با خلق بگويم تا ديگر هيچکس سجدهات نکند؟ ... آواز آمد: نه از تو؛ نه از من ... «تذكره الاولياء عطار نيشابوری»
✔ عـلـ[بابا]ــی
هنوز درشگفتم ... "فرهاد" ازچه می نالید ؟ ... او که تمام زندگی اش "شیرین" بود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هر صبح که بیدار می شوم ... سراسیمه می روم سراغ قاب عکست ... نگرانم از این که مبادا ... از آنجا هم رفته باشی ... ! (بهروز جلیلوند)
✔ عـلـ[بابا]ــی
مكن به چشم حقارت نگاه در منِ مست ... كه آب روى شريعت بدين قدر نرود ... سياه نامهتر از خود كسى نمى بينم ... چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود ... ! (حافظ)
✔ عـلـ[بابا]ــی
ز چشم زخمِ حوادث, خطِ امان یابد ... کسی که گوشهی چشمی به اهل درد کند ... ز کارِ عشقِ قویپنجه مانده ام حیران ... که با شکسته دلی همچو من نبرد کند ... ! (استاد محمد قهرمان / 20/3/1340 / کتاب حاصل عمر )
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 26 روز و 13 ساعت و 55 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن