دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
شبی با بید میرقصم، شبی با باد میجنگم / که من چون غنچههای صبحدم بسیار دلتنگم / مرا چون آینه هر کس به کیش خویش پندارد / و الّا من چو مِی با مست و با هشیار یکرنگم ... !/ [علیرضا بدیع]
بیزارم از این پا و آن پا کردنت "ای عشق" / یا نوش دارو باش یا زخمی بزن کاری / آسوده باش از این قفس بیرون نخواهم رفت / حتی اگر در را برایم باز بگذاری ... !/ [فاطمه سلیمانی]
آنکه هلاک من همی، خواهد و من سلامتش / هرچه کند ز شاهدی، کس نکند ملامتش / میوه نمی دهد به کس، باغ تفرجست و بس / جز به نظر نمی رسد، سیب درخت قامتش ... !/ [سعدی]
چه خوش افسانه می گویی به افسون های خاموشی / مرا از یاد خود بستان بدین خواب فراموشی / ز موج چشم مستت چوُن دل سرگشته برگیرم / که من خود غرقه خواهم شد درین دریای مدهوشی ... !/ [سایه]
هرکسي تواند برد دل به مکر و افسونی / آنچه مشکل است اما ، دلبري نه ، دلداری است / من کجا توانم بود جز به ياد تو ؟ وقتی / خاطرات تو چون خون ، در رگان من جاری است ... !/ [حسین منزوی]
پدرم آرزوهایم را قورت می داد ... تا چشمانم مه گرفت ... چون دستش مانند پای برادرم همیشه لُخت بود ... چقدر صورتم بوی زحمت می گیرد ... وقتی نوازشم می کند ... !/
نه به دیر همدمم شد، نه به کعبه هم نشینم / عجبی نباشد از من که بری ز کفر و دینم / تو و کوچۀ سلامت، من و جادۀ ملامت / که به عالم مشیّت تو چنان و من چنینم / نه تو من شوی، نه من تو، به همین همیشه شادم / که به کارگاه هستی تو همان و من همینم ... !/ [فروغی بسطامی]
در عشق تو هر حیله که کردم هیچ است / هر خون جگر که بی تو خوردم هیچ است / از درد تو هیچ روی درمانم نیست / درمان که کند مرا؟ که دردم هیچ است ... !/ [" مـــــــــــــــــــــــولانا "]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 7 ساعت و 47 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن