دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
نميدانم دلتنگیام برای چیست ... و دستهایم چشم انتظار کیست! ... در من، کودکی دبستانی تکیه داده است به دیوار ... و مُدام به آمد و شدِ مردم نگاه میکند ... !/ [بهرنگ قاسمی]
حسین منزوی در اول مهر سال ۱۳۲۵ متولد شد. شعرهای او بیشتر در زمینهٔ غزلسرایی است اما شعر سپید هم میسرود. او در ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۳ بر اثر آمبولی ریوی و سرطان در تهران درگذشت و در کنار مزار پدرش در زنجان به خاک سپرده شد.
حسین منزوی در سال ۱۳۴۴ وارد دانشکده ادبیات دانشگاه تهران شد. سپس این رشته را رها کرد به جامعهشناسی روی آورد اما این رشته را نیز ناتمام رها کرد. اولین دفتر شعرش در سال ۱۳۵۰ با همکاری انتشارات بامداد به چاپ رسید و با این مجموعه به عنوان بهترین شاعر جوان دوره شعر فروغ برگزیده شد. سپس وارد رادیو و تلویزیون ملی ایران شد و در گروه ادب امروز در کنار نادر نادرپور شروع به فعالیت کرد. چندی مسئول صفحه شعر مجله ادبی رودکی بود و در سال نخست انتشار مجله سروش نیز با این مجله همکاری داشت. در سالهای پایانی عمر به زادگاه خود بازگشت و تا زمان مرگ در این شهر باقی ماند. آرامگاهش در پایین شهر زنجان قرار دارد. از او به عنوان پدر غزل معاصر ایران یاد میشود. همایون شجریان از غزل وی در آلبوم باستاره ها استفاده کردهاست.
آثار:
با عشق در حوالی فاجعه - مجموعه غزلی سروده شده از سال ۱۳۶۷ تا ۱۳۷۲.
این ترک پارسیگوی (بررسی شعر شهریار).
از شوکران و شکر؛ مجموعه غزلی سرودهشده از سال ۱۳۴۹ تا ۱۳۶۷.
با سیاوش از آتش.
از ترمه و تغزل؛ گزیده اشعار، ۱۳۷۶.
از کهربا و کافور.
با عشق تاب میآورم؛ شامل اشعار سپید و آزاد سروده شده از سال ۱۳۴۹ تا ۱۳۷۲.
به همین سادگی (مجموعه شعرهای سپید)
این کاغذین جامه؛ مجموعه برگزیده اشعار کلاسیک.
از خاموشیها و فراموشیها.
حنجرهٔ زخمی تغزل؛ دفتری از شعرهای آزاد و غزلهای سروده شده از ۱۳۴۵ تا ۱۳۴۹.
مجموعه اشعار حسین منزوی، انتشارات آفرینتش و نگاه، 1388
حیدر بابا - ترجمه نیمایی از منظومه «حیدر بابا سلام» سروده «شهریار».
نباشد همی نیک و بد پایدار / همان به که «نیکی» بُوَد یادگار / دراز است دست فلک بر بدی / همه نیکویی کن اگر بخردی / چو نیکی کنی، نیکی آید بَرَت / بدی را بدی باشد اندرخورت ... !/ [روز بزرگداشت فردوسی خردمند گرامی باد / خط زیبای استاد رجبی]
دیشب دوباره آمده بودی به خواب من ... دیدار خوب تو، تا کوچه های کودکی ام برد ... پا به پا شاد و شکفته ما، فارغ ز هست و نیست در کوچه باغ ها ... سرخوش ز عطر و بوی نسیمی که می وزید ... یک لحظه دست تو از دست من رها شد و خواب از سرم پرید ... !/ [سیاوش کسرایی]
عشق به دیگری ضرورت نیست، حادثه است ... عشق به وطن، ضرورت است، نه حادثه ... عشق به خدا ترکیبیست ازضرورت و حادثه ... !/ [نادر ابراهیمی / یک عاشقانه آرام]
مرد: میشه این جوراب رو برام بدوزی؟ ... زن: نه، اینهمه جوراب نو داری، خوب یکی دیگه بپوش ... [ دلیل اصلی خرید اینهمه جوراب = عدم توانایی در دوختن جورابهای پاره] ... !/
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 19 ساعت و 40 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن