✔ عـلـ[بابا]ــی
خودم خجالت میشوم ... روی گونه های دخترم ... که خاک های مانده من را به سر بریزد ... وقتی به یاد آورم که مُردم و کسی صدای خواندنم را نشنید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
همه چیزم خوب نیست ... حالم و دستهایم ... که مدام به هم می خورند و من بیدار نمی شوم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
حالم عجیب است ... حال ماهی کوچکی ... که در هوس تُنگی است ... پرآب ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
●▬ஜ۩۩ஜ▬● { أَلاَبِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ } ●▬ஜ۩۩ஜ▬●
✔ عـلـ[بابا]ــی
از آن روزیکه ما را آفریدی ... بغیر از معصیت چیزی ندیدی ... خداوندا بحق هشت و چارت ... ز ما بگذر شتر دیدی ندیدی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اینهمه سال ابر وُ ... یکلحظه آفتاب ؟ ... انصاف نیست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
جهان سوم جایست که اگر مرد جماعت مثل (...) رانندگی کنه واسه هیچکی عجیب نیست … ! اما زن جماعت اگر سوتی کوچکی بدهد میگن … کی به تو گواهینامه داده ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ایکاش جاده ی زندگی پر از ایستگاه «همت» باشد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
من و باران و خیابانهای شهر ... چه قدمزنانِ عاشقانهای ... ! سپاسگزارم ... اگر نرفته بودی ،این شب اینقدر زیبا نمیشد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
رودخانه دِز و آسیاب های تاریخی دزفول تابستان ۱۳۴۳ هجری شمسی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بهانهای نمانده است دیگر برای عاشقی کردن ... ! بیا برگردیم به کودکی ،دوباره با هم بزرگ شویم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هر که عاشق شد جفا بسيار مي بايد کشيد/ بهر يک گل منت صد خار مي بايد کشيد/ من به مرگم راضيم، اما نمي آيد اجل/ بخت بد بين، از اجل هم ناز مي بايد کشيد / ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 5 ساعت و 30 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن