✔ عـلـ[بابا]ــی
تهران قديم ... ميدان توپخانه در سال1325 ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
من بسیار گریسته ام ... آن هنگام که آسمان ابری است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نوستالژی اقتصادی ... سکه 10 ریالی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
الهی توفیقم ده که پیش از طلب همدردی, همدردی کنم ... پیش از آنکه مرا بفهمند, دیگران را درک کنم ... پیش از آنکه دوستم بدارند, دوست بدارم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هنوز رهگذری خسته را ... شاید بتوان دید ... که با هزار امید ... چراغ در کف ... در جستجوی انسان است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
رها به غربت مطلق ، رها به حیرت محض ... یکی به قصه خود آشنا نمی بینم ... کسی نگاهم را چون پیشتر نمی خواند ...کسی زبانم را چون پیشتر نمی داند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
به کسی اعتماد کن که بتواند سه چیز در تو را تشخیص دهد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دل نوشته های روی ماشین ها ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
شب چو در بستم و مست از می نابش کردم ... ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم ... دل که خونابه غم بود و جگرگوشه درد ... بر سر آتش ِ جور تو کبابش کردم ... زندگی کردن ِ من مردن ِ تدریجی بود ... هر چه جان کند تنم، عمر حسابش کردم ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 5 ساعت و 31 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن