دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
من خـــراب نگــــه نــــرگس شهـــلای توام / بی خود از بادهی جـام و مِی مینای تـوام / تو به تحریک فلـــک، فتنـــهی دوران منــی / من به تصــدیق نظـــر، محـــو تماشای توام ... !/ [فروغی بسطامی]
به تنهائی گرفتارند مشتی بی پناه اینجا / مسافرخانۀ رنج است یا تبعیدگاه اینجا؟ / غرض رنجیدن ما بود ــ از دنیا ــ که حاصل شد / مکن ای زندگی عمر مرا دیگر تباه اینجا ... !/ [فاضل نظری]
عـشق می ورزم و می سـوزم و فـریـادم نـه! / دوست می دارم و می خـواهـم و پـرهـیزم نـیست / تـو بـه دادم بـرس ای "عـشق" ، که با ایـن هـمه شـوق / چـاره جـز آنکـه به آغـوش تـو بگـریـزم نـیست ... !/ [فریدون مشیری]
این روزها سخاوت باد صبا کم است / یعنی خبر ز سوی تو این روزها کم است / اینجا کنار پنجره، تنها نشستهام / در کوچهای که عابر دردآشنا کم است / من دفتری پر از غزلام نابِ نابِ ناب / چشمی که عاشقانه بخواند مرا کم است ... !/ [محمد سلمانی]
تو چه دانی که پس هر نگه سادهی من ... چه جنونی، چه نیازی، چه غمی ست؟ ... یا نگاه تو که پُر عصمت و ناز بر من افتد، چه عذاب و ستمی ست؟ ... دردم این نیست ولی ... دردم این است که من بی تو دگر ... از جهان دورم و بی خویشتنم ... پوپکم! آهوکم! ... تا جنون فاصله ای نیست ... از اینجا که منم ... !/ [مهدی اخوان ثالث / م.امید]
بگو که گُل نفرستد کسی به خانه من / که عطر یاد تو پُر کرده آشیانه من / تو چلچراغ سعادت فروز بخت منی / به جای ماه ، تو پرتو فشان به خانه من ... !/ [دکتر بیژن سمندر]
چقدر شادی به مردم این کشور می آید ... چقدر دلمان بهانه این جشن های بی مقدمه را می گرفت ... چقدر این پایکوبی ها به اجتماع حوالی مان می آید ... چقدر ته قلب دسته جمعی این جامعه، خوشی کم داشت ... چقدر به روی خود نیاوردیم خوشیهای مان را ... چقدر پاپوش دوختیم به پای زندگی ... چقدر در خویشتن خویش ژنده پوشِِ غم های واراداتی بودیم از غصه هایی بیگانه با تار و پود این مردم ... چقدر در فکرمان پیچیدیم به شادی های نداشته ... چقدر غمگین زیر غمهایمان بودیم ... چقدر روحمان از رقص در وسط خیابان بی خبر بود ... چقدر گوش این شهر، صدای بوق کم داشت ... این خنده ها، این رقص ها، این شادی ها ... گوارای وجودتان ... !/
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 1 ساعت و 38 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن