دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
کاش عاشق این قدر تنها نبود ... کاش دل بستن فقط رویا نبود ... کاش شیرین قطره ای احساس داشت ... تا که فرهاد این چنین رسوا نبود ... کاش لیلی دست مجنون می گرفت ... تا که مجنون در پی صحرا نبود ... !/
ای خوشا در عاشقی، سر را، ز پا نشناختن / عاشق و معشوق را، از هم جدا نشناختن / ای خوشا معشوق و عاشق، عاشق و معشوقِ هم / کِی به کِی عاشق شده، از این دو تا، نشناختن ... !/ [کریم سهرابی]
نه جهان فرصت آن است که شبی خیمه زنی / نه ترا عشق چنان است که لبش بوسه زنی / عادت بد خبری حاصله کیش من است / تو گذر کن که جهان محکمه خویش من است ... !/ [فرزین مرزوقی]
آخرین بار که من از تهِ دل خندیدم، علتش پول نبود ... انعکاسِ جُوک هر روز نبود ... علتش، چهرهیِ ژولیدهیِ یک دلقک، یا زمین خوردن یک کور نبود ... من بهِ «من » خندیدم! ... که چو یک دلقکِ گیج، نقش یک خنده به صورت دارم و دلم میـــــگرید ... !/ [محمد اقدام / نقاشی دلقک غمگین اثر لیندا هالوم نقاش آمریکایی]
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟ / طاقت بار فراق این همه ایامم نیست؟ / خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد / سر مویی به غلط در همه اندامم نیست / شب بر آنم که مگر روز نخواهد بودن / بامدادت که نبینم طمع شامم نیست ... !/ [سعدی]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 6 ساعت و 2 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن